| جمع | dishabilles |
dressed in dishabille
پوشیده لباس نامناسب
appear in dishabille
در لباس نامناسب ظاهر شد
caught in dishabille
در لباس نامناسب گرفتار شد
left in dishabille
در لباس نامناسب رها شد
found in dishabille
در لباس نامناسب یافت شد
seen in dishabille
در لباس نامناسب دیده شد
arrive in dishabille
در لباس نامناسب رسید
exposed in dishabille
در لباس نامناسب آشکار شد
retreat in dishabille
در لباس نامناسب عقب نشینی کرد
she answered the door in her dishabille.
او در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، در را باز کرد.
he felt embarrassed in his dishabille.
او در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، احساس شرمندگی کرد.
she was caught in her dishabille when the guests arrived.
وقتی مهمانها رسیدند، او را در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، دیدند.
he strolled around the house in a state of dishabille.
او در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، در اطراف خانه قدم زد.
her dishabille made her feel vulnerable.
لباس به هم ریختهاش باعث شد احساس آسیبپذیری کند.
he was too comfortable in his dishabille to get dressed.
او در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، خیلی راحت بود که لباس بپوشد.
she laughed off her dishabille and joined the party.
او لباسش را به هم ریخته رها کرد و به مهمانی پیوست.
his dishabille was a clear sign of relaxation.
لباس به هم ریختهاش نشانهای واضح از آرامش بود.
she quickly changed out of her dishabille before dinner.
او قبل از شام به سرعت لباسش را عوض کرد.
in her dishabille, she felt free and unrestrained.
در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، احساس آزادی و بیقیدی کرد.
dressed in dishabille
پوشیده لباس نامناسب
appear in dishabille
در لباس نامناسب ظاهر شد
caught in dishabille
در لباس نامناسب گرفتار شد
left in dishabille
در لباس نامناسب رها شد
found in dishabille
در لباس نامناسب یافت شد
seen in dishabille
در لباس نامناسب دیده شد
arrive in dishabille
در لباس نامناسب رسید
exposed in dishabille
در لباس نامناسب آشکار شد
retreat in dishabille
در لباس نامناسب عقب نشینی کرد
she answered the door in her dishabille.
او در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، در را باز کرد.
he felt embarrassed in his dishabille.
او در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، احساس شرمندگی کرد.
she was caught in her dishabille when the guests arrived.
وقتی مهمانها رسیدند، او را در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، دیدند.
he strolled around the house in a state of dishabille.
او در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، در اطراف خانه قدم زد.
her dishabille made her feel vulnerable.
لباس به هم ریختهاش باعث شد احساس آسیبپذیری کند.
he was too comfortable in his dishabille to get dressed.
او در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، خیلی راحت بود که لباس بپوشد.
she laughed off her dishabille and joined the party.
او لباسش را به هم ریخته رها کرد و به مهمانی پیوست.
his dishabille was a clear sign of relaxation.
لباس به هم ریختهاش نشانهای واضح از آرامش بود.
she quickly changed out of her dishabille before dinner.
او قبل از شام به سرعت لباسش را عوض کرد.
in her dishabille, she felt free and unrestrained.
در حالی که لباسش را به هم ریخته بود، احساس آزادی و بیقیدی کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید