famishing hunger
گرسنگی طاقتفرسا
famishing appetite
اشتهای طاقتفرسا
famishing child
کودک گرسنه و ضعیف
famishing for food
به شدت گرسنه برای غذا
famishing feeling
احساس گرسنگی طاقتفرسا
famishing guests
مهمانان گرسنه و ضعیف
famishing crowd
جمعیت گرسنه و ضعیف
famishing soul
روح گرسنه
famishing for attention
به شدت تشنه برای توجه
famishing desire
تمایل طاقتفرسا
after a long hike, i was famishing for a hearty meal.
بعد از یک پیادهروی طولانی، من برای یک وعده غذایی مقوی بسیار گرسنه بودم.
the children were famishing after playing outside all day.
کودکان بعد از بازی کردن تمام روز بیرون، بسیار گرسنه بودند.
she realized she was famishing and decided to grab a quick snack.
او متوجه شد که بسیار گرسنه است و تصمیم گرفت یک میان وعده سریع بخورد.
he looked famishing, having skipped breakfast and lunch.
او به نظر گرسنه میرسید، زیرا صبحانه و ناهار را از دست داده بود.
they arrived at the restaurant famishing and ready to order.
آنها با گرسنگی زیاد به رستوران رسیدند و آماده سفارش دادن بودند.
after the workout, i was famishing and needed protein.
بعد از تمرین، من بسیار گرسنه بودم و به پروتئین نیاز داشتم.
feeling famishing, he couldn't wait to eat the pizza.
با احساس گرسنگی شدید، نمیتوانست منتظر بماند تا پیتزا بخورد.
on a cold winter day, nothing feels better than a famishing bowl of soup.
در یک روز سرد زمستانی، هیچ چیز بهتر از یک کاسه سوپ مقوی نیست.
the famishing crowd rushed to the food stalls at the festival.
جمعیت گرسنه به سرعت به غرفههای غذا در جشنواره هجوم بردند.
she realized she was famishing and ordered a large burger.
او متوجه شد که بسیار گرسنه است و یک همبرگر بزرگ سفارش داد.
famishing hunger
گرسنگی طاقتفرسا
famishing appetite
اشتهای طاقتفرسا
famishing child
کودک گرسنه و ضعیف
famishing for food
به شدت گرسنه برای غذا
famishing feeling
احساس گرسنگی طاقتفرسا
famishing guests
مهمانان گرسنه و ضعیف
famishing crowd
جمعیت گرسنه و ضعیف
famishing soul
روح گرسنه
famishing for attention
به شدت تشنه برای توجه
famishing desire
تمایل طاقتفرسا
after a long hike, i was famishing for a hearty meal.
بعد از یک پیادهروی طولانی، من برای یک وعده غذایی مقوی بسیار گرسنه بودم.
the children were famishing after playing outside all day.
کودکان بعد از بازی کردن تمام روز بیرون، بسیار گرسنه بودند.
she realized she was famishing and decided to grab a quick snack.
او متوجه شد که بسیار گرسنه است و تصمیم گرفت یک میان وعده سریع بخورد.
he looked famishing, having skipped breakfast and lunch.
او به نظر گرسنه میرسید، زیرا صبحانه و ناهار را از دست داده بود.
they arrived at the restaurant famishing and ready to order.
آنها با گرسنگی زیاد به رستوران رسیدند و آماده سفارش دادن بودند.
after the workout, i was famishing and needed protein.
بعد از تمرین، من بسیار گرسنه بودم و به پروتئین نیاز داشتم.
feeling famishing, he couldn't wait to eat the pizza.
با احساس گرسنگی شدید، نمیتوانست منتظر بماند تا پیتزا بخورد.
on a cold winter day, nothing feels better than a famishing bowl of soup.
در یک روز سرد زمستانی، هیچ چیز بهتر از یک کاسه سوپ مقوی نیست.
the famishing crowd rushed to the food stalls at the festival.
جمعیت گرسنه به سرعت به غرفههای غذا در جشنواره هجوم بردند.
she realized she was famishing and ordered a large burger.
او متوجه شد که بسیار گرسنه است و یک همبرگر بزرگ سفارش داد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید