grannie

[ایالات متحده]/'ɡræni/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. مادربزرگ، مادربزرگ مادری
Word Forms
جمعgrannies

عبارات و ترکیب‌ها

dear old grannie

عمه‌ی پیر و دوست‌داشتنی

visiting my grannie

بازدید از مادربزرگ من

grannie's homemade cookies

کوکی‌های خانگی مادربزرگ

جملات نمونه

teach one's grannie (how) to suck eggs

یاد دادن به مادربزرگ (چگونه) تخم مرغ بخورد

The little girl bid her grannie good morning as she gets up in the morning.

دختر کوچولو صبح به مادربزرگش سلام کرد وقتی از خواب بیدار شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید