grandad

[ایالات متحده]/'ɡrændæd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. پدربزرگ؛ مرد بزرگ‌تر در یک خانواده، به‌طور خاص پدر والدین شخص.
شکل‌های واژه
جمعgrandads

عبارات و ترکیب‌ها

my grandad

پدربزرگ من

loving grandad

پدربزرگ مهربان

proud grandad

پدربزرگ مغرور

جملات نمونه

Grandad looks absolutely ludicrous in old sunhat.

پدربزرگ با کلاه آفتابی قدیمی به طرز مضحکی به نظر می‌رسد.

he went on and on about his grandad's trombone.

او مدام درباره ترومبون پدربزرگش صحبت می‌کرد.

cheer up, grandad, it may never happen.

حوصله‌اش را کندی، پدربزرگ، شاید هرگز اتفاق نیفتد.

he had a thick Cockney accent—he sounded like my grandad actually.

او لهجه کوکنی ضخیمی داشت - او مثل پدربزرگم صحبت می‌کرد.

My grandad loves telling stories about his childhood.

پدربزرگم عاشق تعریف کردن داستان‌هایی درباره دوران کودکی‌اش است.

Every Sunday, I visit my grandad for tea and biscuits.

هر یکشنبه برای چای و بیسکویت به دیدن پدربزرگم می‌روم.

My grandad taught me how to fish when I was young.

وقتی جوان بودم، پدربزرگم به من ماهیگیری یاد داد.

I inherited my love for gardening from my grandad.

عشق خود به باغبانی را از پدربزرگم به ارث بردم.

My grandad always has a pocket watch with him.

پدربزرگم همیشه یک ساعت جیبی با خود دارد.

We are having a family reunion at my grandad's house next weekend.

هفته آینده یک دیدار خانوادگی در خانه پدربزرگم خواهیم داشت.

My grandad's old photographs bring back so many memories.

عکس‌های قدیمی پدربزرگم خاطرات زیادی را زنده می‌کند.

I cherish the time I spend with my grandad.

وقت‌هایی که با پدربزرگم می‌گذرانم را ارج می‌گذارم.

My grandad used to play the harmonica in his youth.

پدربزرگم در جوانی هومر می‌زد.

I am grateful for the wisdom my grandad has passed down to me.

برای خردی که پدربزرگم به من منتقل کرده سپاسگزارم.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید