ick factor
عامل منزجرکننده
ick moment
لحظه منزجرکننده
ickiness level
سطح منزجرکننده بودن
icky situation
وضعیت ناخوشایند
icky feeling
احساس منزجرکننده
icky stuff
چیزهای منزجرکننده
icky taste
طعم ناخوشایند
icky mess
آشفتگی ناخوشایند
icky bug
حشره ناخوشایند
icky residue
باقیمانده ناخوشایند
ick! that food looks spoiled.
وای! آن غذا به نظر خراب میرسد.
she made an ick face at the smell.
او با دیدن آن بو، چهرهای چندشآور گرفت.
he always says ick when he sees bugs.
او همیشه وقتی حشرات را میبیند، میگوید "ایک!"
that movie was full of ick moments.
آن فیلم پر از لحظات چندشآور بود.
she has an ick reaction to slimy textures.
او نسبت به بافتهای لزج واکنش چندشآوری نشان میدهد.
he grimaced and said, "ick, that's disgusting!"
او اخم کرد و گفت: "ایک! این خیلی زننده است!"
when i found the mold, i thought, "ick!"
وقتی کپک را پیدا کردم، به خودم گفتم: "ایک!"
she expressed her ick feelings about the dirty kitchen.
او احساسات چندشآور خود را در مورد آشپزخانه کثیف بیان کرد.
seeing the mess made him go, "ick!"
دیدن آشفتگی باعث شد او بگوید: "ایک!"
he can't stand ick situations involving germs.
او نمیتواند تحمل موقعیتهای چندشآوری که شامل میکروبها میشوند را تحمل کند.
ick factor
عامل منزجرکننده
ick moment
لحظه منزجرکننده
ickiness level
سطح منزجرکننده بودن
icky situation
وضعیت ناخوشایند
icky feeling
احساس منزجرکننده
icky stuff
چیزهای منزجرکننده
icky taste
طعم ناخوشایند
icky mess
آشفتگی ناخوشایند
icky bug
حشره ناخوشایند
icky residue
باقیمانده ناخوشایند
ick! that food looks spoiled.
وای! آن غذا به نظر خراب میرسد.
she made an ick face at the smell.
او با دیدن آن بو، چهرهای چندشآور گرفت.
he always says ick when he sees bugs.
او همیشه وقتی حشرات را میبیند، میگوید "ایک!"
that movie was full of ick moments.
آن فیلم پر از لحظات چندشآور بود.
she has an ick reaction to slimy textures.
او نسبت به بافتهای لزج واکنش چندشآوری نشان میدهد.
he grimaced and said, "ick, that's disgusting!"
او اخم کرد و گفت: "ایک! این خیلی زننده است!"
when i found the mold, i thought, "ick!"
وقتی کپک را پیدا کردم، به خودم گفتم: "ایک!"
she expressed her ick feelings about the dirty kitchen.
او احساسات چندشآور خود را در مورد آشپزخانه کثیف بیان کرد.
seeing the mess made him go, "ick!"
دیدن آشفتگی باعث شد او بگوید: "ایک!"
he can't stand ick situations involving germs.
او نمیتواند تحمل موقعیتهای چندشآوری که شامل میکروبها میشوند را تحمل کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید