inappetent patient
بیمار بیاشتها
inappetent child
کودک بیاشتها
inappetent animal
حیوان بیاشتها
inappetent state
وضعیت بیاشتهایی
inappetent feeling
احساس بیاشتهایی
inappetent response
واکنش بیاشتها
inappetent behavior
رفتار بیاشتها
inappetent individual
فرد بیاشتها
inappetent condition
شرایط بیاشتهایی
inappetent moment
لحظه بیاشتهایی
after eating too much junk food, i felt inappetent.
بعد از خوردن غذای ناسالم زیاد، احساس بیاشتهایی کردم.
the inappetent child refused to eat any dinner.
کودک بیاشتهایی از خوردن شام امتناع کرد.
stress can make you feel inappetent.
استرس میتواند باعث شود احساس بیاشتهایی کنید.
she was inappetent due to her illness.
او به دلیل بیماریاش بیاشتهایی داشت.
his inappetent state worried his family.
وضعیت بیاشتهایی او باعث نگرانی خانوادهاش شد.
i often feel inappetent during the summer heat.
من اغلب در گرمای تابستان احساس بیاشتهایی میکنم.
the doctor advised her to eat even when she felt inappetent.
پزشک به او توصیه کرد حتی زمانی که احساس بیاشتهایی میکرد، غذا بخورد.
he was inappetent after the long flight.
او بعد از پرواز طولانی احساس بیاشتهایی کرد.
feeling inappetent can be a symptom of depression.
احساس بیاشتهایی میتواند از علائم افسردگی باشد.
she tried to make her inappetent friend eat something.
او سعی کرد دوست بیاشتهایش را به خوردن چیزی متقاعد کند.
inappetent patient
بیمار بیاشتها
inappetent child
کودک بیاشتها
inappetent animal
حیوان بیاشتها
inappetent state
وضعیت بیاشتهایی
inappetent feeling
احساس بیاشتهایی
inappetent response
واکنش بیاشتها
inappetent behavior
رفتار بیاشتها
inappetent individual
فرد بیاشتها
inappetent condition
شرایط بیاشتهایی
inappetent moment
لحظه بیاشتهایی
after eating too much junk food, i felt inappetent.
بعد از خوردن غذای ناسالم زیاد، احساس بیاشتهایی کردم.
the inappetent child refused to eat any dinner.
کودک بیاشتهایی از خوردن شام امتناع کرد.
stress can make you feel inappetent.
استرس میتواند باعث شود احساس بیاشتهایی کنید.
she was inappetent due to her illness.
او به دلیل بیماریاش بیاشتهایی داشت.
his inappetent state worried his family.
وضعیت بیاشتهایی او باعث نگرانی خانوادهاش شد.
i often feel inappetent during the summer heat.
من اغلب در گرمای تابستان احساس بیاشتهایی میکنم.
the doctor advised her to eat even when she felt inappetent.
پزشک به او توصیه کرد حتی زمانی که احساس بیاشتهایی میکرد، غذا بخورد.
he was inappetent after the long flight.
او بعد از پرواز طولانی احساس بیاشتهایی کرد.
feeling inappetent can be a symptom of depression.
احساس بیاشتهایی میتواند از علائم افسردگی باشد.
she tried to make her inappetent friend eat something.
او سعی کرد دوست بیاشتهایش را به خوردن چیزی متقاعد کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید