indisposition

[ایالات متحده]/ˌɪndɪspəˈzɪʃən/
[بریتانیا]/ˌɪndɪspəˈzɪʃən/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. بیماری یا ناراحتی جزئی؛ بی‌میلی یا عدم تمایل؛ تنفر یا ناپسندیدگی

عبارات و ترکیب‌ها

mild indisposition

بیش حالی خفیف

chronic indisposition

بیش حالی مزمن

general indisposition

بیش حالی عمومی

temporary indisposition

بیش حالی موقت

physical indisposition

بیش حالی جسمانی

emotional indisposition

بیش حالی عاطفی

indisposition symptoms

علائم بیش حالی

indisposition notice

اطلاع رسانی درباره بیش حالی

indisposition leave

مرخصی به دلیل بیش حالی

indisposition report

گزارش درباره بیش حالی

جملات نمونه

her indisposition prevented her from attending the meeting.

بیماری او مانع از حضورش در جلسه شد.

he called in sick due to his indisposition.

او به دلیل بیماری‌اش مرخصی گرفت.

indisposition can sometimes be a sign of stress.

بیماری گاهی اوقات می‌تواند نشانه‌ای از استرس باشد.

she was feeling an indisposition after the long flight.

او بعد از پرواز طولانی احساس بیماری می‌کرد.

his indisposition lasted for several days.

بیماری او چندین روز طول کشید.

due to her indisposition, she missed the important event.

به دلیل بیماری‌اش، او رویداد مهم را از دست داد.

indisposition can affect your productivity at work.

بیماری می‌تواند بهره‌وری شما را در محل کار تحت تأثیر قرار دهد.

he was in a state of indisposition and needed rest.

او در حالت بیماری بود و به استراحت نیاز داشت.

indisposition is common during the change of seasons.

بیماری در طول تغییر فصل‌ها رایج است.

her indisposition was evident as she struggled to keep her eyes open.

بیماری او آشکار بود زیرا برای باز نگه داشتن چشمانش تلاش می‌کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید