interrogator

[ایالات متحده]/ɪn'terəʊɡeɪtə/
[بریتانیا]/ɪn'tɛrəɡetɚ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. پرسشگر; بازپرس; جستجوگر.

جملات نمونه

The interrogators put the prisoner to torture.

بازجویان زندانی را شکنجه کردند.

One of the interrogators pretended to be acting more in sorrow than in anger.

یکی از بازجویان وانمود کرد که بیشتر از خشم، متاسف است.

The police interrogator questioned the suspect for hours.

بازجوی پلیس مشکوک را ساعت‌ها بازجویی کرد.

The interrogator tried to extract information from the witness.

بازجو سعی کرد اطلاعاتی از شاهد به دست آورد.

The interrogator used various tactics to get the truth out of the suspect.

بازجو از تاکتیک‌های مختلف برای کشف حقیقت از مشکوک استفاده کرد.

The skillful interrogator was able to uncover the criminal's alibi.

بازجوی ماهر توانست اصلبی متهم را کشف کند.

The interrogator remained calm and composed during the intense questioning.

بازجو در طول بازجویی‌های شدید، آرام و متین بود.

The interrogator's sharp questions made the suspect nervous.

سوالات تند بازجو باعث عصبی شدن مشکوک شد.

The interrogator's job is to gather evidence and testimonies.

کار بازجو جمع آوری مدارک و شهادت ها است.

The interrogator carefully analyzed the suspect's body language.

بازجو رفتار بدنی مشکوک را با دقت تجزیه و تحلیل کرد.

The interrogator's goal is to elicit the truth from the interviewee.

هدف بازجو کشف حقیقت از مصاحبه شونده است.

The interrogator's persistence paid off when the suspect finally confessed.

پایداری بازجو نتیجه داد وقتی مشکوک بالاخره اعتراف کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید