joylessnesses abound
فقدان شادی فراوان است
embrace joylessnesses
در آغوش گرفتن فقدان شادی
overcome joylessnesses
غلبه بر فقدان شادی
recognize joylessnesses
تشخیص فقدان شادی
discuss joylessnesses
بحث در مورد فقدان شادی
avoid joylessnesses
اجتناب از فقدان شادی
confront joylessnesses
مقابله با فقدان شادی
analyze joylessnesses
تجزیه و تحلیل فقدان شادی
express joylessnesses
ابراز فقدان شادی
combat joylessnesses
مقابله با فقدان شادی
his life was filled with joylessnesses that he couldn't escape.
زندگی او با بیحسیهایی پر شده بود که نمیتوانست از آنها فرار کند.
she often reflected on the joylessnesses of her past.
او اغلب به بیحسیهای گذشته خود فکر میکرد.
they tried to find meaning amidst the joylessnesses of daily life.
آنها تلاش کردند معنایی در میان بیحسیهای زندگی روزمره پیدا کنند.
the joylessnesses of winter can be hard to bear.
بیحسیهای زمستان میتواند تحمل کردن را سخت کند.
he wrote a poem about the joylessnesses that haunt him.
او شعری در مورد بیحسیهایی که او را آزار میدهند سرود.
confronting the joylessnesses in her life was a turning point.
مواجهه با بیحسیهای زندگی او یک نقطه عطف بود.
they discussed the joylessnesses of modern society.
آنها در مورد بیحسیهای جامعه مدرن بحث کردند.
finding joy amidst joylessnesses is a challenge.
پیدا کردن شادی در میان بیحسیها یک چالش است.
his stories often highlight the joylessnesses of existence.
داستانهای او اغلب بیحسیهای وجود را برجسته میکنند.
she sought therapy to cope with her joylessnesses.
او برای مقابله با بیحسیهای خود به دنبال درمان بود.
joylessnesses abound
فقدان شادی فراوان است
embrace joylessnesses
در آغوش گرفتن فقدان شادی
overcome joylessnesses
غلبه بر فقدان شادی
recognize joylessnesses
تشخیص فقدان شادی
discuss joylessnesses
بحث در مورد فقدان شادی
avoid joylessnesses
اجتناب از فقدان شادی
confront joylessnesses
مقابله با فقدان شادی
analyze joylessnesses
تجزیه و تحلیل فقدان شادی
express joylessnesses
ابراز فقدان شادی
combat joylessnesses
مقابله با فقدان شادی
his life was filled with joylessnesses that he couldn't escape.
زندگی او با بیحسیهایی پر شده بود که نمیتوانست از آنها فرار کند.
she often reflected on the joylessnesses of her past.
او اغلب به بیحسیهای گذشته خود فکر میکرد.
they tried to find meaning amidst the joylessnesses of daily life.
آنها تلاش کردند معنایی در میان بیحسیهای زندگی روزمره پیدا کنند.
the joylessnesses of winter can be hard to bear.
بیحسیهای زمستان میتواند تحمل کردن را سخت کند.
he wrote a poem about the joylessnesses that haunt him.
او شعری در مورد بیحسیهایی که او را آزار میدهند سرود.
confronting the joylessnesses in her life was a turning point.
مواجهه با بیحسیهای زندگی او یک نقطه عطف بود.
they discussed the joylessnesses of modern society.
آنها در مورد بیحسیهای جامعه مدرن بحث کردند.
finding joy amidst joylessnesses is a challenge.
پیدا کردن شادی در میان بیحسیها یک چالش است.
his stories often highlight the joylessnesses of existence.
داستانهای او اغلب بیحسیهای وجود را برجسته میکنند.
she sought therapy to cope with her joylessnesses.
او برای مقابله با بیحسیهای خود به دنبال درمان بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید