deep lifelessnesses
بیحسیهای عمیق
profound lifelessnesses
بیحسیهای عمیق
existential lifelessnesses
بیحسیهای وجودی
chronic lifelessnesses
بیحسیهای مزمن
emotional lifelessnesses
بیحسیهای عاطفی
cultural lifelessnesses
بیحسیهای فرهنگی
social lifelessnesses
بیحسیهای اجتماعی
physical lifelessnesses
بیحسیهای جسمی
mental lifelessnesses
بیحسیهای ذهنی
spiritual lifelessnesses
بیحسیهای معنوی
his lifelessnesses were evident in his dull eyes.
بیروح بودن او در چشمان بیرمقش آشکار بود.
she tried to hide her lifelessnesses behind a smile.
او سعی کرد بیروحی خود را پشت یک لبخند پنهان کند.
the lifelessnesses of the plants were alarming.
بیروح بودن گیاهان نگرانکننده بود.
in the midst of lifelessnesses, he found inspiration.
در میان بیروحی، او الهام گرفت.
her lifelessnesses made it difficult to connect with her.
بیروحی او ارتباط با او را دشوار میکرد.
the lifelessnesses of the city were overwhelming.
بیروح بودن شهر طاقتفرسا بود.
they discussed the lifelessnesses of modern art.
آنها در مورد بیروحی هنر مدرن بحث کردند.
his lifelessnesses were a sign of his depression.
بیروح بودن او نشانهای از افسردگی او بود.
she felt surrounded by lifelessnesses in the office.
او احساس کرد که در دفتر توسط بیروحی احاطه شده است.
they sought to revive the lifelessnesses of the community.
آنها به دنبال احیای بیروحی جامعه بودند.
deep lifelessnesses
بیحسیهای عمیق
profound lifelessnesses
بیحسیهای عمیق
existential lifelessnesses
بیحسیهای وجودی
chronic lifelessnesses
بیحسیهای مزمن
emotional lifelessnesses
بیحسیهای عاطفی
cultural lifelessnesses
بیحسیهای فرهنگی
social lifelessnesses
بیحسیهای اجتماعی
physical lifelessnesses
بیحسیهای جسمی
mental lifelessnesses
بیحسیهای ذهنی
spiritual lifelessnesses
بیحسیهای معنوی
his lifelessnesses were evident in his dull eyes.
بیروح بودن او در چشمان بیرمقش آشکار بود.
she tried to hide her lifelessnesses behind a smile.
او سعی کرد بیروحی خود را پشت یک لبخند پنهان کند.
the lifelessnesses of the plants were alarming.
بیروح بودن گیاهان نگرانکننده بود.
in the midst of lifelessnesses, he found inspiration.
در میان بیروحی، او الهام گرفت.
her lifelessnesses made it difficult to connect with her.
بیروحی او ارتباط با او را دشوار میکرد.
the lifelessnesses of the city were overwhelming.
بیروح بودن شهر طاقتفرسا بود.
they discussed the lifelessnesses of modern art.
آنها در مورد بیروحی هنر مدرن بحث کردند.
his lifelessnesses were a sign of his depression.
بیروح بودن او نشانهای از افسردگی او بود.
she felt surrounded by lifelessnesses in the office.
او احساس کرد که در دفتر توسط بیروحی احاطه شده است.
they sought to revive the lifelessnesses of the community.
آنها به دنبال احیای بیروحی جامعه بودند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید