muzzy

[ایالات متحده]/ˈmʌzi/
[بریتانیا]/ˈmʌzi/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. بدون انرژی یا وضوح

عبارات و ترکیب‌ها

muzzy head

سر مغزی

muzzy feeling

احساسات مبهم

muzzy state

حالت مبهم

muzzy thoughts

افکار مبهم

muzzy vision

بینایی مبهم

muzzy morning

صبح مبهم

muzzy brain

مغز مبهم

muzzy sensation

احساس مبهم

muzzy atmosphere

فضای مبهم

جملات نمونه

after waking up, i felt a bit muzzy.

بعد از بیدار شدن، کمی گیج احساس کردم.

the medication made him feel muzzy.

دارو باعث شد او احساس گیجی کند.

she tried to focus, but her thoughts were muzzy.

او سعی کرد تمرکز کند، اما افکارش گیج بود.

his muzzy head made it hard to concentrate.

سر گیج او باعث شد تمرکز کردن برایش سخت باشد.

after the long flight, i felt muzzy and tired.

بعد از پرواز طولانی، احساس گیجی و خستگی کردم.

the early morning fog left everything looking muzzy.

مه صبح زود باعث شد همه چیز به نظر گیج و مبهم بیاید.

too much sugar can make you feel muzzy.

خوردن زیاد شکر می تواند باعث شود شما احساس گیجی کنید.

he spoke in a muzzy tone after the party.

او بعد از مهمانی با لحنی گیج صحبت کرد.

my thoughts were muzzy after staying up late.

بعد از بیدار ماندن تا دیروقت، افکارم گیج بود.

the combination of fatigue and stress left her muzzy.

ترکیبی از خستگی و استرس باعث شد او احساس گیجی کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید