muzzy head
سر مغزی
muzzy feeling
احساسات مبهم
muzzy state
حالت مبهم
muzzy thoughts
افکار مبهم
muzzy vision
بینایی مبهم
muzzy morning
صبح مبهم
muzzy brain
مغز مبهم
muzzy sensation
احساس مبهم
muzzy atmosphere
فضای مبهم
after waking up, i felt a bit muzzy.
بعد از بیدار شدن، کمی گیج احساس کردم.
the medication made him feel muzzy.
دارو باعث شد او احساس گیجی کند.
she tried to focus, but her thoughts were muzzy.
او سعی کرد تمرکز کند، اما افکارش گیج بود.
his muzzy head made it hard to concentrate.
سر گیج او باعث شد تمرکز کردن برایش سخت باشد.
after the long flight, i felt muzzy and tired.
بعد از پرواز طولانی، احساس گیجی و خستگی کردم.
the early morning fog left everything looking muzzy.
مه صبح زود باعث شد همه چیز به نظر گیج و مبهم بیاید.
too much sugar can make you feel muzzy.
خوردن زیاد شکر می تواند باعث شود شما احساس گیجی کنید.
he spoke in a muzzy tone after the party.
او بعد از مهمانی با لحنی گیج صحبت کرد.
my thoughts were muzzy after staying up late.
بعد از بیدار ماندن تا دیروقت، افکارم گیج بود.
the combination of fatigue and stress left her muzzy.
ترکیبی از خستگی و استرس باعث شد او احساس گیجی کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید