pieces

[ایالات متحده]/[ˈpiː.sɪz]/
[بریتانیا]/[ˈpiː.sɪz]/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. اقلام یا اجزایی که چیزی از آن‌ها تشکیل شده است؛ یک حرکت یا بخش موسیقیایی؛ مجموعه‌ای از مهره‌های شطرنج.
v. جدا کردن یا شکستن به قطعات.

عبارات و ترکیب‌ها

pieces of evidence

قطعات شواهد

pieces of information

قطعات اطلاعات

pieces of cake

کیک

in pieces

قطعات

puzzle pieces

قطعات پازل

peace pieces

قطعات صلح

missing pieces

قطعات گمشده

pieces together

قطعات با هم

work in pieces

در قطعات کار کنید

broken pieces

قطعات شکسته

جملات نمونه

we need to gather all the pieces of the puzzle to solve the mystery.

ما باید تمام قطعات پازل را جمع کنیم تا راز را حل کنیم.

the broken vase lay in pieces on the floor.

شیشه شکسته در قطعات روی زمین افتاده بود.

he put the pieces of evidence together to form a clear picture.

او شواهد را کنار هم گذاشت تا یک تصویر واضح ایجاد کند.

the company is restructuring, selling off pieces of its business.

شرکت در حال بازسازی است و بخش‌هایی از کسب و کار خود را به فروش می‌رساند.

she felt like a small piece of a much larger plan.

او احساس می‌کرد که قطعه کوچکی از یک طرح بسیار بزرگتر است.

the cake was cut into small pieces for the children.

کیک برای کودکان به قطعات کوچک برش خورده بود.

he lost several pieces of luggage during the airport transfer.

او در حین انتقال فرودگاهی چندین قطعه بار خود را گم کرد.

the artist carefully assembled the pieces of the mosaic.

هنرمند با دقت قطعات موزاییک را کنار هم قرار داد.

the project is in pieces after the funding was withdrawn.

پس از برداشتن بودجه، پروژه از هم پاشیده است.

she gave him the final pieces of advice before he left.

او قبل از رفتن آخرین قطعات توصیه را به او داد.

the detective was missing key pieces of information.

مامور پلیس اطلاعات کلیدی را در دست نداشت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید