presentative

[ایالات متحده]/ˌprɛzənˈteɪtɪv/
[بریتانیا]/ˌprɛzənˈteɪtɪv/

ترجمه

adj. حق پیشنهاد دادن را داشتن; نماینده یا انتزاعی; شهودی; مربوط به حقوق پیشنهاد کلیسا
شکل‌های واژه

عبارات و ترکیب‌ها

sales presentative

نماینده فروش

brand presentative

نماینده برند

product presentative

نماینده محصول

company presentative

نماینده شرکت

marketing presentative

نماینده بازاریابی

customer presentative

نماینده مشتری

event presentative

نماینده رویداد

team presentative

نماینده تیم

project presentative

نماینده پروژه

area presentative

نماینده منطقه

جملات نمونه

he was chosen as the presentative for the team.

او به عنوان نماینده تیم انتخاب شد.

the presentative delivered a speech at the conference.

نماینده سخنرانی‌ای در کنفرانس ارائه داد.

she acted as the presentative during the negotiations.

او در طول مذاکرات به عنوان نماینده عمل کرد.

the presentative shared the company's vision with the audience.

نماینده چشم‌انداز شرکت را با مخاطبان به اشتراک گذاشت.

as a presentative, he must communicate effectively.

به عنوان نماینده، او باید به طور موثر ارتباط برقرار کند.

the presentative's role is crucial for the organization.

نقش نماینده برای سازمان بسیار مهم است.

each department selected a presentative for the meeting.

هر بخش نماینده‌ای را برای جلسه انتخاب کرد.

the presentative answered all the questions from the audience.

نماینده به تمام سوالات مخاطبان پاسخ داد.

the presentative will summarize the findings at the end.

نماینده در پایان یافته‌ها را خلاصه خواهد کرد.

being a presentative requires strong leadership skills.

نماینده بودن نیازمند مهارت‌های رهبری قوی است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید