puke

[ایالات متحده]/pjuːk/
[بریتانیا]/pjuk/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. استفراغ، ماده استفراغ، استفراغ‌آور
v. استفراغ کردن

جملات نمونه

She felt so sick that she had to puke.

او آنقدر احساس ناراحتی کرد که مجبور شد بالا بیاورد.

The smell of the garbage made him want to puke.

بوی زباله باعث شد او بخواهد بالا بیاورد.

He puked all over the bathroom floor after drinking too much.

او بعد از نوشیدن بیش از حد، همه جا در طبقه حمام بالا آورد.

The roller coaster ride made her puke.

تاب سرنوشت باعث شد او بالا بیاورد.

She couldn't control her urge to puke during the turbulent flight.

او نتوانست در طول پرواز آشفته، میل خود به بالا آوردن را کنترل کند.

He puked up his dinner after eating spoiled food.

او شامش را بعد از خوردن غذای فاسد بالا آورد.

The foul smell made him almost puke.

بوی بد تقریباً باعث شد او بالا بیاورد.

The disgusting sight made her stomach churn, but she managed not to puke.

صحنه دلخراش باعث شد معده او به هم بریزد، اما او موفق شد بالا نیاورد.

The medicine made him puke, but it was necessary to get rid of the toxins.

دارو باعث شد او بالا بیاورد، اما برای از بین بردن سموم ضروری بود.

She puked out all the alcohol she had consumed the night before.

او تمام الکلی که شب قبل مصرف کرده بود را بالا آورد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید