the requisites for a trip
الزامات سفر
Decision is a quality requisite to a commander.
تصمیم یک ویژگی ضروری برای یک فرمانده است.
the qualities requisite for a leader
ویژگیهای مورد نیاز برای یک رهبر
the requisites for a long march
الزامات یک ماراتن طولانی
He hasn’t got the requisite qualifications for the job.
او شرایط لازم برای این شغل را ندارد.
lacking the requisite qualifications for the position. dispensable
فاقد شرایط لازم برای این موقعیت. غیرضروری
the application will not be processed until the requisite fee is paid.
درخواست تا زمانی که هزینه لازم پرداخت نشود، پردازش نخواهد شد.
she believed privacy to be a requisite for a peaceful life.
او معتقد بود حریم خصوصی برای داشتن یک زندگی آرام ضروری است.
They failed to win the requisite twothirds majority.
آنها نتوانستند اکثریت دو thirds مورد نیاز را به دست آورند.
Although Silas already had worn his cilice today longer than the requisite two hours, he knew today was no ordinary day.
اگرچه سیلاس امروز بیشتر از دو ساعت مورد نیاز، زره خود را پوشیده بود، میدانست امروز روز معمولی نیست.
Another cybernetician, Gerald Weinberg, supplies a fine metaphor for requisite complexity in his book On the Design of Stable Systems.
یک متخصص دیگر در زمینه سایبرنتیک، جرالد واینبرگ، یک استعاره خوب برای پیچیدگی مورد نیاز را در کتاب خود با عنوان «طراحی سیستمهای پایدار» ارائه میدهد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید