retched sound
صدای گوشخیز
retched cry
ناله گوشخیز
retched feeling
احساس گوشخیز
retched stomach
معده گوشخیز
retched voice
صدای گوشخیز
retched breath
نفس گوشخیز
retched moment
لحظه گوشخیز
retched experience
تجربه گوشخیز
retched expression
عبارت گوشخیز
retched noise
سر و صداي گوشخيز
he retched after eating the spoiled food.
او پس از خوردن غذای فاسد، حالش به هم خورد.
she retched violently during the car ride.
او در طول سفر با ماشین، به شدت حالش به هم خورد.
the smell was so bad that he retched.
بوی آنقدر بد بود که او حالش به هم خورد.
after the roller coaster, she retched from the motion sickness.
بعد از شهربازی، او به دلیل تهوع حرکت، حالش به هم خورد.
he retched at the sight of the gruesome accident.
او با دیدن صحنه تصادف وحشتناک، حالش به هم خورد.
the thought of eating insects made him retch.
فکر خوردن حشرات باعث شد او حالش به هم خورد.
she retched softly, trying to hold it back.
او به آرامی حالش به هم خورد و سعی کرد جلوی آن را بگیرد.
he couldn't help but retch at the foul odor.
او نتوانست جلوی حال به هم خوردنش را در برابر بوی بد بگیرد.
the news made him retch with disgust.
این خبر باعث شد او با حال تهوع و انزجار، حالش به هم خورد.
she retched repeatedly after the surgery.
او بعد از عمل جراحی، بارها و بارها حالش به هم خورد.
retched sound
صدای گوشخیز
retched cry
ناله گوشخیز
retched feeling
احساس گوشخیز
retched stomach
معده گوشخیز
retched voice
صدای گوشخیز
retched breath
نفس گوشخیز
retched moment
لحظه گوشخیز
retched experience
تجربه گوشخیز
retched expression
عبارت گوشخیز
retched noise
سر و صداي گوشخيز
he retched after eating the spoiled food.
او پس از خوردن غذای فاسد، حالش به هم خورد.
she retched violently during the car ride.
او در طول سفر با ماشین، به شدت حالش به هم خورد.
the smell was so bad that he retched.
بوی آنقدر بد بود که او حالش به هم خورد.
after the roller coaster, she retched from the motion sickness.
بعد از شهربازی، او به دلیل تهوع حرکت، حالش به هم خورد.
he retched at the sight of the gruesome accident.
او با دیدن صحنه تصادف وحشتناک، حالش به هم خورد.
the thought of eating insects made him retch.
فکر خوردن حشرات باعث شد او حالش به هم خورد.
she retched softly, trying to hold it back.
او به آرامی حالش به هم خورد و سعی کرد جلوی آن را بگیرد.
he couldn't help but retch at the foul odor.
او نتوانست جلوی حال به هم خوردنش را در برابر بوی بد بگیرد.
the news made him retch with disgust.
این خبر باعث شد او با حال تهوع و انزجار، حالش به هم خورد.
she retched repeatedly after the surgery.
او بعد از عمل جراحی، بارها و بارها حالش به هم خورد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید