shudderings

[ایالات متحده]/'ʃudəriŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. ترس یا وحشت لرزیدن؛
adj. لرزان، لرزاننده.

جملات نمونه

he drew a deep, shuddering breath.

او نفسی عمیق و لرزان کشید.

she expelled a shuddering breath.

او یک نفس لرزان بیرون راند.

He felt a shuddering chill run down his spine.

او احساس کرد که لرزش سرما در امتداد ستون فقراتش جاری شد.

The shuddering roar of the engine filled the room.

غرش لرزان موتور اتاق را پر کرد.

She let out a shuddering breath as she recounted the terrifying experience.

او با بازگو کردن تجربه وحشتناک، نفسی لرزان بیرون داد.

The shuddering impact of the earthquake could be felt for miles.

اثر لرزان زمین‌لرزه را می‌توانست در مسافت‌های طولانی حس کرد.

He let out a shuddering sigh of relief when he heard the good news.

وقتی خبر خوب را شنید، نفسی لرزان از رهایی بیرون داد.

The shuddering sound of thunder echoed through the valley.

صدای لرزان رعد در دره طنین انداز شد.

She felt a shuddering sense of dread as she entered the dark, abandoned house.

وقتی وارد خانه تاریک و متروکه شد، احساس ترس لرزان کرد.

The shuddering ground beneath their feet signaled the approaching earthquake.

زمین لرزان زیر پایشان نشان دهنده نزدیک شدن زمین‌لرزه بود.

The shuddering impact of the news left her speechless.

اثر لرزان خبر او را بی‌حرف کرد.

He experienced a shuddering sensation of déjà vu when he walked into the familiar room.

وقتی وارد اتاق آشنا شد، احساس لرزان دژا وو را تجربه کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید