a spotless white apron.
یک آفتابهی سفید تمیز
spotless gloves. dirty
دستکشهای تمیز. کثیف
a kitchen made spotless by the ministrations of a cleaning lady.
آشپزخانه ای که توسط تلاش های یک زن تمیزکار کاملا تمیز شده بود.
perfect spotless utensils on a snow-white tablecloth.
وسایل آشپزی تمیز و بینقص روی یک رومیزی سفید برفی
spotless behaviour is seemingly the norm in his organization.
رفتار عاری از لکه، به نظر میرسد در سازمان او هنجار باشد.
A spotless stove told us that his mother is a diligent housekeeper.
یک اجاق گاز تمیز به ما نشان داد که مادرش یک مدیر خانه کوشا است.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید