taradiddle tale
داستان تاردیدل
little taradiddle
تاردیدل کوچک
taradiddle story
داستان تاردیدل
tall taradiddle
تاردیدل بلند
taradiddle nonsense
حرفهای بیمعنی تاردیدل
taradiddle fib
تاردیدل دروغ
pure taradiddle
تاردیدل خالص
taradiddle claim
ادعای تاردیدل
classic taradiddle
تاردیدل کلاسیک
taradiddle remark
اظهار نظر تاردیدل
his story about winning the lottery was just a taradiddle.
داستان او درباره برنده شدن در لاتاری فقط یک داستانسرایی بود.
don't believe her taradiddle about traveling to mars.
آن داستانسرایی او درباره سفر به مریخ را باور نکنید.
she often tells taradiddles to entertain her friends.
او اغلب داستانسرایی میکند تا دوستانش را سرگرم کند.
the child's taradiddle about monsters under the bed made us laugh.
داستانسرایی کودک درباره هیولاها زیر تخت ما را خنداند.
his claim of being a superhero is nothing but a taradiddle.
ادعای او مبنی بر اینکه یک ابرقهرمان است، چیزی جز یک داستانسرایی نیست.
she dismissed his taradiddle as mere fantasy.
او داستانسرایی او را صرفاً خیالپردازی دانست.
they filled the conversation with taradiddles and laughter.
آنها مکالمه را با داستانسرایی و خنده پر کردند.
his elaborate taradiddle fooled everyone at the party.
داستانسرایی پیچیده او همه را در مهمانی فریب داد.
she loves to weave taradiddles into her storytelling.
او عاشق بافتن داستانسرایی در داستانگویی خود است.
that tall tale was just a taradiddle meant to impress.
آن داستان بلند فقط یک داستانسرایی بود که برای تحت تأثیر قرار دادن طراحی شده بود.
taradiddle tale
داستان تاردیدل
little taradiddle
تاردیدل کوچک
taradiddle story
داستان تاردیدل
tall taradiddle
تاردیدل بلند
taradiddle nonsense
حرفهای بیمعنی تاردیدل
taradiddle fib
تاردیدل دروغ
pure taradiddle
تاردیدل خالص
taradiddle claim
ادعای تاردیدل
classic taradiddle
تاردیدل کلاسیک
taradiddle remark
اظهار نظر تاردیدل
his story about winning the lottery was just a taradiddle.
داستان او درباره برنده شدن در لاتاری فقط یک داستانسرایی بود.
don't believe her taradiddle about traveling to mars.
آن داستانسرایی او درباره سفر به مریخ را باور نکنید.
she often tells taradiddles to entertain her friends.
او اغلب داستانسرایی میکند تا دوستانش را سرگرم کند.
the child's taradiddle about monsters under the bed made us laugh.
داستانسرایی کودک درباره هیولاها زیر تخت ما را خنداند.
his claim of being a superhero is nothing but a taradiddle.
ادعای او مبنی بر اینکه یک ابرقهرمان است، چیزی جز یک داستانسرایی نیست.
she dismissed his taradiddle as mere fantasy.
او داستانسرایی او را صرفاً خیالپردازی دانست.
they filled the conversation with taradiddles and laughter.
آنها مکالمه را با داستانسرایی و خنده پر کردند.
his elaborate taradiddle fooled everyone at the party.
داستانسرایی پیچیده او همه را در مهمانی فریب داد.
she loves to weave taradiddles into her storytelling.
او عاشق بافتن داستانسرایی در داستانگویی خود است.
that tall tale was just a taradiddle meant to impress.
آن داستان بلند فقط یک داستانسرایی بود که برای تحت تأثیر قرار دادن طراحی شده بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید