| جمع | tellins |
tellin me
به من میگه
tellin you
به شما میگه
tellin stories
داستان تعریف می کنه
tellin the truth
حقیقت را می گوید
tellin lies
در مورد دروغ گفتن
tellin secrets
رازها را می گوید
tellin jokes
شوخی تعریف می کند
tellin tales
قصه تعریف می کند
tellin everyone
به همه میگه
tellin them
به آنها میگه
she was tellin' me about her vacation plans.
او داشت در مورد برنامههای تعطیلاتش برایم صحبت میکرد.
he keeps tellin' the same story over and over.
او مدام همان داستان را تکرار میکند.
are you tellin' the truth about what happened?
آیا در مورد آنچه اتفاق افتاده، حقیقت را میگویی؟
they were tellin' us about their new project.
آنها داشتند در مورد پروژه جدیدشان برایمان صحبت میکردند.
stop tellin' me what to do!
دستور دادن را به من متوقف کن!
she is always tellin' jokes to lighten the mood.
او همیشه برای تلطیف فضا شوخی میکند.
he was just tellin' me how much he enjoys cooking.
او فقط داشت به من میگفت که چقدر از آشپزی لذت میبرد.
they keep tellin' me that i should exercise more.
آنها مدام به من میگویند که باید بیشتر ورزش کنم.
she was tellin' the kids a bedtime story.
او داشت برای بچهها داستان قبل از خواب تعریف میکرد.
i'm not sure if he's tellin' the whole truth.
مطمئن نیستم که آیا او کل حقیقت را میگوید یا نه.
tellin me
به من میگه
tellin you
به شما میگه
tellin stories
داستان تعریف می کنه
tellin the truth
حقیقت را می گوید
tellin lies
در مورد دروغ گفتن
tellin secrets
رازها را می گوید
tellin jokes
شوخی تعریف می کند
tellin tales
قصه تعریف می کند
tellin everyone
به همه میگه
tellin them
به آنها میگه
she was tellin' me about her vacation plans.
او داشت در مورد برنامههای تعطیلاتش برایم صحبت میکرد.
he keeps tellin' the same story over and over.
او مدام همان داستان را تکرار میکند.
are you tellin' the truth about what happened?
آیا در مورد آنچه اتفاق افتاده، حقیقت را میگویی؟
they were tellin' us about their new project.
آنها داشتند در مورد پروژه جدیدشان برایمان صحبت میکردند.
stop tellin' me what to do!
دستور دادن را به من متوقف کن!
she is always tellin' jokes to lighten the mood.
او همیشه برای تلطیف فضا شوخی میکند.
he was just tellin' me how much he enjoys cooking.
او فقط داشت به من میگفت که چقدر از آشپزی لذت میبرد.
they keep tellin' me that i should exercise more.
آنها مدام به من میگویند که باید بیشتر ورزش کنم.
she was tellin' the kids a bedtime story.
او داشت برای بچهها داستان قبل از خواب تعریف میکرد.
i'm not sure if he's tellin' the whole truth.
مطمئن نیستم که آیا او کل حقیقت را میگوید یا نه.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید