tormenting thoughts
افکار آزاردهنده
mental torment
آزار ذهنی
be tormented by toothache
عذابی از درد دندان
the journey must have been a torment for them.
به نظر میرسد سفر برای آنها آزاردهنده بوده است.
he was tormented by jealousy.
او از حسادت آزار میدید.
it is unethical to torment any creature for entertainment.
آزار دادن هر موجودی برای سرگرمی غیراخلاقی است.
tormented by migraine headaches;
عذاب آور بودن به دلیل سردردهای میگرنی;
The knowledge of his guilt tormented him.
دانستن گناهش او را آزار میداد.
It was wicked of you to torment the poor girl.
خیلی بد بود که آن دختر فقیر را آزار دادی.
He suffered torments from his aching teeth.
او از دندانهای دردناکش رنج میبرد.
He has never suffered the torment of rejection.
او هرگز از رنج طرد شدن رنج نبرده است.
those who caused great torment to others rarely got their just deserts.
کسانی که باعث آزار و رنج دیگران میشدند، به ندرت مجازات عادلانه دریافت میکردند.
every day I have kids tormenting me because they know I live alone.
هر روز بچهها مرا آزار میدهند زیرا میدانند من تنها زندگی میکنم.
"Next, I solve my psychological problem, arrived 1999 2003 among these a few years, I paid enormous psychological price, be tormented a bit jumpily.
سپس، من مشکل روانشناختی خود را حل میکنم، رسیدم 1999 2003 در میان این چند سال، من هزینه روانشناختی فوق العادهای پرداخت کردم، کمی با اضطراب آزار دیدم.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید