transmigrated

[ایالات متحده]/ˌtrænzmɪˈɡreɪtɪd/
[بریتانیا]/ˌtrænzmaɪˈɡreɪtɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. از یک مکان به مکان دیگر حرکت کرد، به ویژه در زمینه معنوی

عبارات و ترکیب‌ها

transmigrated soul

روح مهاجر

transmigrated being

وجود مهاجر

transmigrated memories

خاطرات مهاجر

transmigrated spirit

روح مهاجر

transmigrated life

زندگی مهاجر

transmigrated essence

جوهر مهاجر

transmigrated thoughts

افکار مهاجر

transmigrated identity

هویت مهاجر

transmigrated fate

سرنوشت مهاجر

transmigrated consciousness

آگاهی مهاجر

جملات نمونه

she transmigrated to a different world.

او به دنیای دیگری منتقل شد.

he always dreamed of being transmigrated into a fantasy realm.

او همیشه رویای انتقال به یک دنیای فانتزی را داشت.

in the novel, the protagonist transmigrated after a tragic event.

در رمان، شخصیت اصلی پس از یک حادثه تراژیک منتقل شد.

they believed she had transmigrated to escape her past.

آنها معتقد بودند که او برای فرار از گذشته خود منتقل شده است.

the concept of transmigrated souls is fascinating.

مفهوم ارواح منتقل شده جذاب است.

many stories depict heroes who transmigrated with special powers.

داستان‌های زیادی قهرمانانی را به تصویر می‌کشند که با قدرت‌های ویژه منتقل شده‌اند.

she felt like she had transmigrated into her favorite book.

او احساس کرد که به کتاب مورد علاقه خود منتقل شده است.

transmigrated characters often face new challenges.

شخصیت‌های منتقل شده اغلب با چالش‌های جدید روبرو می‌شوند.

he was shocked to find he had transmigrated into a game.

او با اینكه در یک بازی منتقل شده بود شوكه شد.

transmigrated beings often seek to change their fate.

موجودات منتقل شده اغلب به دنبال تغییر سرنوشت خود هستند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید