troublemaking

[ایالات متحده]/ˈtrʌbəlˌmeɪkɪŋ/
[بریتانیا]/ˈtrʌbəlˌmeɪkɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. عمل ایجاد مشکل

عبارات و ترکیب‌ها

troublemaking behavior

رفتار مشکل‌ساز

troublemaking kid

کودک مشکل‌ساز

troublemaking friend

دوست مشکل‌ساز

troublemaking actions

اقدامات مشکل‌ساز

troublemaking group

گروه مشکل‌ساز

troublemaking tactics

تاکتیک‌های مشکل‌ساز

troublemaking issues

مشکلات مشکل‌ساز

troublemaking influence

تاثیر مشکل‌ساز

troublemaking remarks

اظهارات مشکل‌ساز

troublemaking personality

شخصیت مشکل‌ساز

جملات نمونه

he has a reputation for troublemaking in the classroom.

او به دلیل ایجاد دردسر در کلاس درس شهرت دارد.

her troublemaking antics often get her into trouble.

رفتارهای دردسرسازانه‌اش اغلب او را در دردسر می‌اندازد.

the teacher addressed the troublemaking students after class.

معلم پس از کلاس با دانش‌آموزان درگیر صحبت کرد.

they decided to ignore the troublemaking rumors.

آنها تصمیم گرفتند شایعات مربوط به ایجاد دردسر را نادیده بگیرند.

his troublemaking behavior was a concern for the parents.

رفتار دردسرسازانه‌اش نگران کننده برای والدین بود.

she was known for her troublemaking friends.

او به دلیل دوستانش که دردسر ایجاد می‌کردند، شناخته می‌شد.

the manager warned the troublemaking employees.

مدیر به کارمندان درگیر هشدار داد.

they tried to prevent troublemaking in the community.

آنها سعی کردند از ایجاد دردسر در جامعه جلوگیری کنند.

his troublemaking tactics were well-known among his peers.

حملات دردسرسازانه‌اش در بین همسالانش به خوبی شناخته شده بود.

despite his troublemaking past, he has changed for the better.

با وجود گذشته دردسرسازانه‌اش، او برای بهتر شدن تغییر کرده است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید