in unison
با هم
sing in unison
اجرا با هم
move in unison
حرکت با هم
act in unison
اجرا با هم
the flutes play in unison with the violas.
نِیها با ویولاها به صورت یکنواخت مینوازند.
They ran together, their legs moving in unison.
آنها با هم دویدند، پاهایشان به طور هماهنگ حرکت میکرد.
The governments acted in unison to combat terrorism.
دولتها برای مبارزه با تروریسم با اتحاد عمل کردند.
good unisons are formed by flutes, oboes, and clarinets.
یکسونهای خوبی توسط فلوت، ابوا و کلارینت ایجاد میشوند.
aquacade: AN entertainment spectacle of swimmers ANd divers, often performing in unison to the accompANiment of music.
آکاکید: یک نمایش سرگرمی شناگران و غواصان، که اغلب به طور هماهنگ با همراهی موسیقی اجرا می شود.
I am pleased to report that the various committees are now working in unison to thoroughly investigate this matter.
خوشح هستم که گزارش دهم، کمیتههای مختلف اکنون به طور هماهنگ برای بررسی کامل این موضوع در حال کار هستند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید