vomitive

[ایالات متحده]/ˈvɒmɪtɪv/
[بریتانیا]/ˈvɑːmɪtɪv/

ترجمه

adj. باعث استفراغ
n. یک استفراغ‌آور

عبارات و ترکیب‌ها

vomitive reaction

واکنش استفراغ آور

vomitive substance

ماده استفراغ آور

vomitive taste

طعم استفراغ آور

vomitive effect

اثر استفراغ آور

vomitive food

غذای استفراغ آور

vomitive smell

بوی استفراغ آور

vomitive experience

تجربه استفراغ آور

vomitive episode

حلقه استفراغ آور

vomitive symptoms

علائم استفراغ آور

جملات نمونه

the vomitive smell of spoiled food filled the kitchen.

بوی تهوع‌آمیز غذای فاسد آشپزخانه را پر کرد.

he found the vomitive scene in the horror movie too much to handle.

صحنه استفراغ‌آور در فیلم ترسناک برایش خیلی زیاد بود.

the vomitive texture of the dish made it hard to eat.

بافت استفراغ‌آور غذا خوردن را برایش سخت کرد.

she described the vomitive aftermath of the party.

او عواقب استفراغ‌آور مهمانی را توصیف کرد.

his vomitive reaction to the news surprised everyone.

واکنش استفراغ‌آور او به این خبر همه را شگفت‌زده کرد.

the vomitive taste of the medicine made it hard to swallow.

طعم استفراغ‌آور دارو بلعیدن آن را سخت کرد.

she couldn't shake off the vomitive feeling after the meal.

او نتوانست احساس استفراغ‌آور را بعد از غذا از خود دور کند.

the vomitive nature of the incident left a lasting impression.

طبیعت استفراغ‌آور این حادثه تأثیر ماندگاری گذاشت.

he turned away from the vomitive display of food waste.

او از نمایش زباله‌های غذایی استفراغ‌آور روی برگرداند.

the vomitive details of the report were hard to digest.

جزئیات استفراغ‌آور گزارش هضم کردن را سخت کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید