frustrating

[ایالات متحده]/frʌˈstreɪtɪŋ/
[بریتانیا]/ˈfrʌstreɪtɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. ایجاد موانع؛ باعث ناامیدی یا دلسردی مردم.
Word Forms
صفت یا فعل حال استمراریfrustrating

جملات نمونه

two hour's frustrating delay

تاخیر طاقت‌فرسا به مدت دو ساعت

I found the delays intensely frustrating.

من تاخیرها را به شدت آزاردهنده یافتم.

It was a demeaning and ultimately frustrating experience.

تجربه ای تحقیرآمیز و در نهایت ناامید کننده بود.

the pressure you were put under must have been frustrating to a degree.

فشار وارده بر شما احتمالاً تا حدودی آزاردهنده بوده است.

"After three hours' frustrating delay, the train at last arrived."

«پس از تاخیر طاقت‌فرسا به مدت سه ساعت، قطار سرانجام رسید.»

Trying to get the law changed has been a frustrating business. It’s a case of one step forward, two steps back.

تلاش برای تغییر قانون یک کار طاقت‌فرسا بوده است. این یک مورد از یک قدم به جلو و دو قدم به عقب است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید