frozen

[ایالات متحده]/'frəʊzn/
[بریتانیا]/ˈfrozən/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. منجمد شده با انجماد; تبدیل شده به یخ؛ بسیار سرد؛ شوکه یا متعجب

عبارات و ترکیب‌ها

frozen food

غذاي منجمد

frozen lake

دریاچه یخ‌زده

frozen in place

جای خود ثابت

frozen yogurt

ماست یخ‌زده

frozen assets

دارایی‌های منجمد

frozen shoulder

شانه یخ‌زده

frozen dessert

دسر یخ‌زده

frozen soil

خاک منجمد

frozen vegetables

سبزیجات منجمد

frozen meat

گوشت منجمد

frozen ground

زمین منجمد

frozen section

بخش منجمد

frozen throne

تاج و تخت منجمد

frozen fish

ماهی منجمد

frozen injury

آسیب یخ‌زده

جملات نمونه

a frozen look on their faces.

با چهره‌ای منجمد

the stream was frozen solid.

جریان کاملاً یخ زده بود.

They sat in frozen silence.

آنها در سکوت یخ‌زده نشستند.

frozen in their tracks with fear.

با ترس در جا قدمشان ثابت مانده بود.

they wear a frozen smile on their faces.

لبخند یخ‌زده روی صورتشان داشتند.

The ship was frozen in for the winter.

کشتی برای زمستان یخ زده بود.

They were frozen out of the club.

آنها از باشگاه طرد شدند.

The windows are frozen up.

پنجره‌ها یخ زده‌اند.

The frozen snow was treacherous to walk on.

برف یخ‌زده راه رفتن را خطرناک می‌کرد.

the misty air above the frozen river.

هوای مه آلود بالای رودخانه یخ زده.

they snarfed up frozen yogurt.

آنها ماست یخ‌زده را با ولع خوردند.

a face frozen in a rictus of terror

چهره‌ای که در حالت وحشت‌زده ثابت مانده بود

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید