get accustomed to
آشنا شدن با
become accustomed to
به عادت کردن به
be accustomed to
آشنا بودن با
to accustom oneself to cold weather
آداب کردن خود با هوای سرد
to be accustomed to work hard
به کار سخت عادت کردن
They are accustomed to this sort of work.
آنها به این نوع کار عادت دارند.
She could not accustom herself to a hot climate.
او نمی توانست خود را با آب و هوای گرم تطبیق دهد.
It took him a while to accustom himself to the idea.
مدتی طول کشید تا خودش را با این ایده وفق دهد.
I accustomed my eyes to the lenses.
من چشمان خود را به لنزها عادت کردم.
accustom the child to being rewarded for good behaviour.
بچه را به دریافت پاداش برای رفتار خوب عادت دهید.
She is accustomed to being heckled.
او به مورد تمسخر قرار گرفتن عادت دارد.
I am accustomed to sleeping late.
من به خوابیدن دیر عادت دارم.
eyes not accustomed to desert sun.
چشمی که به آفتاب صحرا عادت ندارد.
They had to accustom themselves to the hot weather.
آنها مجبور شدند خود را با آب و هوای گرم تطبیق دهند.
The child was accustomed to have her way.
بچه به این که بخواهد راه خود را باز کند عادت داشت.
I am accustomed to humble fare.
من به غذاهای ساده عادت دارم.
This is his accustomed hour to go to bed.
این ساعت معمول او برای رفتن به رختخواب است.
You must learn to accustom yourself to hard work.
شما باید یاد بگیرید که خود را با کار سخت تطبیق دهید.
We had to accustom ourselves to cold weather.
ما مجبور شدیم خود را با هوای سرد تطبیق دهیم.
I am not accustomed to having my word questioned.
من به این که حرفم زیر سوال برود عادت ندارم.
I was accustomed to being lapped in luxury.
من به غرق شدن در تجمل عادت داشتم.
I am not accustomed to having my honour smirched.
من به این که شرافتم لکهدار شود عادت ندارم.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید