addling

[ایالات متحده]/ˈæd.lɪŋ/
[بریتانیا]/ˈæ.dlɪŋ/

ترجمه

v خراب کردن یا آسیب رساندن به چیزی با خیس یا کثیف کردن آن؛ گیج یا مختل کردن افکار کسی؛ خراب یا آسیب دیدن؛ گیج یا مختل شدن
adj خراب یا آسیب دیده؛ احمق یا گیج

عبارات و ترکیب‌ها

addling his thoughts

در حال سردرگم کردن افکارش

جملات نمونه

the constant noise was addling her brain.

همیشه سر و صدا باعث سردرگمی او می‌شد.

don't let the heat addle your judgment.

نگذارید گرما قضاوت شما را مختل کند.

the politician’s words were addling the public's sense of reality.

سخنان سیاستمدار باعث سردرگمی درک واقعیت در بین مردم می‌شد.

his constant worrying was addling his mind.

نگرانی‌های مداوم او باعث سردرگمی ذهنش می‌شد.

the heat of the day was addling her concentration.

گرماي هوا باعث کاهش تمرکز او می‌شد.

the stress was beginning to addle his thoughts.

استرس شروع به سردرآوردن افکار او کرد.

his confusing explanation only addled the situation further.

توضیحات گیج‌کننده او فقط اوضاع را بیشتر مختل کرد.

the constant distractions were addling his focus.

حواس‌پرتی‌های مداوم باعث کاهش تمرکز او می‌شد.

she felt like the heat was addling her senses.

او احساس می‌کرد که گرما حواس او را مختل می‌کند.

the constant pressure was addling his performance.

فشار مداوم باعث کاهش عملکرد او می‌شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید