affableness

[ایالات متحده]/ˈæfəblnəs/
[بریتانیا]/ˈæfəblnəs/

ترجمه

n. خوبی بودن؛ قابلیت نزدیک شدن.
شکل‌های واژه

عبارات و ترکیب‌ها

affable affableness

خوش‌خویی

show affableness

خوش‌خویی نشان دهید

lack of affableness

کمبود خوش‌خویی

affableness shown

خوش‌خویی نشان داده شد

affableness required

خوش‌خویی مورد نیاز است

affableness demonstrated

خوش‌خویی نشان داده شد

affableness needed

خوش‌خویی مورد نیاز است

affableness displayed

خوش‌خویی نمایش داده شد

affableness exhibited

خوش‌خویی نمایش داده شد

affableness possessed

خوش‌خویی دارا می‌باشد

جملات نمونه

her affableness made her popular among colleagues.

خوبی‌هایش باعث شد که میان همکاران محبوب شود.

the ceo's affableness charmed the investors.

خوبی‌های مدیرعامل با سرمایه‌گذاران جذب کرد.

his affableness enabled him to negotiate successfully.

خوبی‌هایش به او اجازه داد تا موفق به مذاکره شود.

the teacher's affableness put students at ease.

خوبی‌های معلم باعث راحتی دانش‌آموزان شد.

customer service requires a certain degree of affableness.

خدمت به مشتری نیاز به میزانی از خوبی دارد.

her affableness masked her true intentions.

خوبی‌هایش نیت واقعی‌اش را پنهان کرد.

the politician's affableness was widely praised.

خوبی‌های سیاستمدار به گسترده‌ای تحسین شد.

despite his success, he maintained his affableness.

با وجود موفقیت‌اش، خوبی‌هایش را حفظ کرد.

affableness is an important quality in leadership.

خوبی یکی از ویژگی‌های مهم رهبری است.

his affableness made him approachable to everyone.

خوبی‌هایش باعث شد که برای همه قابل دسترس باشد.

the host's affableness created a welcoming atmosphere.

خوبی‌های میزبان باعث ایجاد یک فضای خوش‌آمیز شد.

her natural affableness helped her make friends easily.

خوبی‌های طبیعی‌اش به او کمک کرد تا به راحتی دوست بیابد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید