befogged

[ایالات متحده]/bɪˈfɒɡd/
[بریتانیا]/bəˈfɑːɡd/

ترجمه

v به مه پنهان کردن؛ کدر یا مبهم کردن
adj پوشیده از مه؛ گیج یا سردرگم

عبارات و ترکیب‌ها

befogged by smoke

در مه دود

befogged memories

خاطرات مبهم

a befogged mind

ذهن در مه

befogged by emotions

درگیر احساسات

befogged with confusion

درهم‌تنیده با سردرگمی

a befogged atmosphere

فضای مه آلود

جملات نمونه

the fog befogged our view of the mountains.

مه، دید ما از کوه‌ها را تار کرد.

his thoughts were befogged by confusion.

افکار او به دلیل سردرگمی مبهم بود.

the details of the event were befogged in her memory.

جزئیات رویداد در خاطره او مبهم بود.

she felt befogged after the long meeting.

او بعد از جلسه طولانی احساس مبهمی کرد.

the explanation only befogged the issue further.

توضیحات فقط مشکل را بیشتر مبهم کرد.

his mind was befogged by too much information.

ذهنش به دلیل اطلاعات زیاد مبهم بود.

the smoke befogged the entire room.

دود کل اتاق را مبهم کرد.

she tried to clear her befogged thoughts.

او سعی کرد افکار مبهم خود را پاک کند.

the debate only befogged the real issue at hand.

بحث فقط مسئله اصلی را بیشتر مبهم کرد.

he was befogged by emotions during the discussion.

او در طول بحث به دلیل احساسات مبهم بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید