bigwig

[ایالات متحده]/'bɪgwɪg/
[بریتانیا]/'bɪɡwɪɡ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. شخص با نفوذ بزرگ؛ شخص مهم

جملات نمونه

Bigwig led the way, with Buckthorn a short distance behind.

بزرگ‌مرد راه را پیش گرفت، با باک‌تورن کمی دورتر.

9 see joke: Johnson's president was told to a flock of business circles bigwig first anecdotical, need a large number of capital in order to explain to have missile competition with Muscovite.

9 شوخی را دیدند: رئیس جمهور جانسون به گروهی از دایره های تجاری و افراد مهم گفته بود که ابتدا یک داستان کوتاه، به تعداد زیادی سرمایه برای توضیح دادن مسابقه موشکی با موسکوی نیاز است.

The bigwig in the company made an important decision.

بزرگ‌مرد شرکت تصمیم مهمی گرفت.

The bigwig of the organization will be attending the event.

بزرگ‌مرد سازمان در این رویداد شرکت خواهد کرد.

The bigwig of the industry is known for his innovative ideas.

بزرگ‌مرد صنعت به خاطر ایده های نوآورانه اش شناخته می شود.

The bigwig of the political party gave a powerful speech.

بزرگ‌مرد حزب سیاسی یک سخنرانی قدرتمند ارائه داد.

The bigwig of the fashion world attended the runway show.

بزرگ‌مرد دنیای مد در نمایش فشن شرکت کرد.

The bigwig of the technology company announced a new product.

بزرگ‌مرد شرکت فناوری یک محصول جدید را معرفی کرد.

The bigwig from the film industry arrived at the premiere.

بزرگ‌مرد صنعت فیلم در مراسم افتتاحیه حضور یافت.

The bigwig in the music industry won a prestigious award.

بزرگ‌مرد صنعت موسیقی برنده جایزه معتباری شد.

The bigwig of the academic world published a groundbreaking research paper.

بزرگ‌مرد دنیای آکادمیک یک مقاله تحقیقاتی پیشگامانه منتشر کرد.

The bigwig of the finance sector was interviewed on television.

بزرگ‌مرد بخش مالی در تلویزیون مورد مصاحبه قرار گرفت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید