blandished

[ایالات متحده]/blænˈdɪʃt/
[بریتانیا]/blahn-did-shed/

ترجمه

v. کسی را برای متقاعد کردن، تملق گفتن یا لوس کردن.

جملات نمونه

she blandished him with compliments to win his favor.

او با تعریف و تمجید او را فریب داد تا نظر او را جلب کند.

the salesman blandished the customer into buying the expensive product.

فروشنده با استفاده از تملق، مشتری را متقاعد به خرید محصول گران‌قیمت کرد.

he blandished his way into the exclusive club.

او با استفاده از تملق و چاپ‌لوسی به باشگاه انحصاری راه یافت.

they blandished their boss to get a promotion.

آنها با تعریف و تمجید از رئیس خود، برای گرفتن ترفیع تلاش کردند.

she blandished her friends to join her on the trip.

او دوستانش را با تعریف و تمجید متقاعد کرد تا در سفر با او همراه شوند.

he was blandished by the actress during the event.

او در طول رویداد، مورد تعریف و تمجید بازیگر قرار گرفت.

the politician blandished the crowd with promises of change.

سیاستمدار با وعده‌های تغییر، جمعیت را با تعریف و تمجید فریب داد.

she blandished her way into getting the last ticket.

او با استفاده از تملق و چاپ‌لوسی، بلیط آخر را به دست آورد.

he was blandished by his colleagues to take on more work.

همکاران او را با تعریف و تمجید متقاعد کردند تا وظایف بیشتری را بر عهده بگیرد.

they blandished the committee to approve their proposal.

آنها با تعریف و تمجید، کمیته را متقاعد به تایید پیشنهادشان کردند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید