bleared

[ایالات متحده]/blɛəd/
[بریتانیا]/bld/

ترجمه

v. محو کردن یا محو شدن؛ تار کردن.
adj. محو یا کدر در ظاهر؛ ابری یا مه آلود.

عبارات و ترکیب‌ها

bleared vision

دید تار

bleared eyes

چشم‌های تار

bleared photograph

عکس تار

bleared memories

خاطرات تار

bleared lines

خطوط تار

bleared colours

رنگ‌های تار

جملات نمونه

his bleared eyes told me he hadn't slept well.

چشمان خسته و قرمز او نشان می‌داد که خوب نخوابیده است.

after crying all night, she woke up with bleared vision.

بعد از گریه کردن تمام شب، با دیدی تار و خسته از خواب بیدار شد.

the bleared photograph captured a moment from the past.

عکس تار و محو لحظه‌ای را از گذشته به تصویر می‌کشید.

he rubbed his bleared eyes to see better.

او چشمان خسته و قرمز خود را مالید تا بهتر ببیند.

the bleared landscape looked surreal in the early morning fog.

منظره تار و محو در مه صبح زود غیرواقعی به نظر می‌رسید.

her bleared memory of the event made it hard to recount.

حافظه تار و محو او از آن رویداد باعث می‌شد به یاد آوردن آن دشوار باشد.

he stared at the bleared screen, trying to focus.

او به صفحه نمایش تار خیره شد و سعی کرد تمرکز کند.

the bleared details of the story were hard to remember.

جزئیات تار و محو داستان به سختی به خاطر می‌آمد.

with bleared eyes, she struggled to read the fine print.

با چشمان خسته و قرمز، او برای خواندن حروف ریز تلاش کرد.

the morning light revealed his bleared reflection in the mirror.

نور صبح انعکاس خسته و قرمز او را در آینه نشان داد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید