bossing

[ایالات متحده]/ˈbɒsɪŋ/
[بریتانیا]/ˈbɑːsɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. عمل فرمان دادن یا کنترل کردن کسی یا چیزی.

عبارات و ترکیب‌ها

bossing people around

دست دادن با مردم

bossing someone about

دست دادن با کسی

stop bossing me!

دست دادن با من را متوقف کن!

جملات نمونه

she is always bossing her colleagues around.

او همیشه همکاران خود را دستور می‌دهد.

stop bossing me; i can handle this on my own.

دستور دادن را متوقف کن؛ من می‌توانم به تنهایی از عهده این کار برآیم.

he enjoys bossing the team during projects.

او از دستور دادن به تیم در طول پروژه‌ها لذت می‌برد.

bossing people can lead to resentment.

دستور دادن به مردم می‌تواند منجر به نارضایتی شود.

she doesn't like being bossed around.

او دوست ندارد که به او دستور بدهند.

he was always bossing his younger siblings.

او همیشه به خواهر و برادران کوچکتر خود دستور می‌داد.

bossing others is not an effective leadership style.

دستور دادن به دیگران یک سبک رهبری موثر نیست.

she feels empowered when she is bossing others.

وقتی دیگران را دستور می‌دهد، احساس قدرت می‌کند.

he got in trouble for bossing his teammates.

او به دلیل دستور دادن به هم‌تیمی‌هایش دچار مشکل شد.

don't start bossing me just because you got promoted.

فقط به این دلیل که ترفیع گرفتی، شروع به دستور دادن به من نکن.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید