boundaries

[ایالات متحده]/ˈbaʊndriːz/
[بریتانیا]/ˈbaundriz/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. خطوطی که مرزهای چیزی را مشخص می‌کنند؛ حدود یا دامنه چیزی؛ خطی که لبه یک منطقه بازی را در ورزش‌ها مشخص می‌کند؛ مرزهای سیاسی یک کشور

عبارات و ترکیب‌ها

set boundaries

تعیین حدود

boundary lines

خطوط مرزی

cross boundaries

عبور از مرزها

test boundaries

آزمایش حدود

push boundaries

فشار بر مرزها

respect boundaries

احترام به مرزها

clear boundaries

حدود مشخص

boundary issues

مشکلات مرزی

physical boundaries

حدود فیزیکی

جملات نمونه

we need to respect each other's boundaries.

ما باید به حدود یکدیگر احترام بگذاریم.

setting clear boundaries is essential for healthy relationships.

تعیین حدود مشخص برای روابط سالم ضروری است.

she pushed the boundaries of creativity in her artwork.

او مرزهای خلاقیت را در آثار هنری خود گسترش داد.

it's important to establish boundaries in the workplace.

تعیین حدود در محیط کار مهم است.

he often tests the boundaries of acceptable behavior.

او اغلب حدود رفتار قابل قبول را آزمایش می کند.

understanding personal boundaries can lead to better communication.

درک حدود شخصی می تواند منجر به برقراری ارتباط بهتر شود.

they agreed to set boundaries for their friendship.

آنها با هم برای دوستی خود مرزهایی تعیین کردند.

boundaries help protect our emotional well-being.

حدود به محافظت از سلامت عاطفی ما کمک می کنند.

she learned to assert her boundaries more effectively.

او یاد گرفت که حدود خود را به طور موثرتری بیان کند.

his actions crossed the boundaries of professional conduct.

اقدامات او از حدود رفتار حرفه ای فراتر رفت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید