circumstantial

[ایالات متحده]/ˌsɜːkəmˈstænʃl/
[بریتانیا]/ˌsɜːrkəmˈstænʃl/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. حاوی اطلاعات دقیق، فاقد جزئیات تأیید شده.

عبارات و ترکیب‌ها

circumstantial evidence

دلایل محمول

circumstantial reasoning

استدلال موردی

circumstantial case

مورد مشکوک

جملات نمونه

the picture was so circumstantial that it began to be convincing.

تصویری بسیار محتمل بود که شروع به قانع‌کننده شدن کرد.

a circumstantial report about the debate.See Synonyms at detailed

گزارشی محتمل در مورد بحث. برای یافتن مترادف‌ها به بخش جزئیات مراجعه کنید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید