commuted time
زمان سفر
commuted distance
مسافت طی شده
commuted daily
روزانه رفت و آمد
commuted regularly
به طور منظم رفت و آمد
commuted hours
ساعات رفت و آمد
commuted routes
مسیرهای رفت و آمد
commuted by
با وسیلهی
commuted expenses
هزینههای رفت و آمد
commuted efficiently
به طور کارآمد رفت و آمد
she commuted to work by train every day.
او هر روز با قطار به محل کار رفت و آمد میکرد.
he commuted from the suburbs to the city.
او از حومه شهر به شهر رفت و آمد میکرد.
many people commuted long distances to their jobs.
بسیاری از مردم مسافتهای طولانی را برای رفتن به محل کار رفت و آمد میکردند.
she prefers to commute by bike for exercise.
او ترجیح میدهد برای ورزش با دوچرخه رفت و آمد کند.
he commuted during rush hour to avoid traffic.
او برای جلوگیری از ترافیک در ساعات شلوغ رفت و آمد میکرد.
they commuted together to save on gas.
آنها برای صرفهجویی در بنزین با هم رفت و آمد میکردند.
after moving, she had to find a new route to commute.
پس از نقل مکان، او مجبور شد یک مسیر جدید برای رفت و آمد پیدا کند.
he often commuted in silence, lost in thought.
او اغلب در سکوت و غرق در فکر رفت و آمد میکرد.
she enjoyed listening to podcasts while she commuted.
او از گوش دادن به پادکستها در حین رفت و آمد لذت میبرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید