complicating

[ایالات متحده]/ˈkɒmplɪkeɪtɪŋ/
[بریتانیا]/ˈkɑmplɪkeɪtɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. سخت‌تر یا پیچیده‌تر کردن چیزی

عبارات و ترکیب‌ها

complicating factors

عوامل پیچیده کننده

complicating issues

مشکلات پیچیده کننده

complicating matters

موارد پیچیده کننده

complicating circumstances

شرایط پیچیده کننده

complicating elements

عناصر پیچیده کننده

complicating details

جزئیات پیچیده کننده

complicating variables

متغیرهای پیچیده کننده

complicating dynamics

پویایی‌های پیچیده کننده

complicating relationships

روابط پیچیده کننده

جملات نمونه

complicating matters further, the weather turned bad.

با توجه به پیچیده‌تر شدن اوضاع، هوا بد شد.

his decision was complicating the project timeline.

تصمیم او باعث پیچیده‌تر شدن جدول زمانی پروژه شد.

complicating the issue, there were multiple stakeholders involved.

با توجه به پیچیده‌تر شدن موضوع، ذینفعان متعددی درگیر بودند.

she found that complicating her finances was a bad idea.

او متوجه شد که پیچیده کردن امور مالی‌اش ایده بدی است.

his explanation was complicating the situation unnecessarily.

توضیحات او به طور غیرضروری باعث پیچیده‌تر شدن وضعیت شد.

complicating the relationship, they had different priorities.

با توجه به پیچیده‌تر شدن رابطه، اولویت‌های متفاوتی داشتند.

complicating the negotiations, new regulations were introduced.

با توجه به پیچیده‌تر شدن مذاکرات، مقررات جدیدی معرفی شدند.

she realized that complicating her schedule was counterproductive.

او متوجه شد که پیچیده کردن برنامه زمانبندی‌اش غیرسازنده است.

complicating the analysis, the data was incomplete.

با توجه به پیچیده‌تر شدن تحلیل، داده‌ها ناقص بودند.

he was complicating his arguments with unnecessary details.

او با ارائه جزئیات غیرضروری، استدلال‌های خود را پیچیده می‌کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید