complicating factors
عوامل پیچیده کننده
complicating issues
مشکلات پیچیده کننده
complicating matters
موارد پیچیده کننده
complicating circumstances
شرایط پیچیده کننده
complicating elements
عناصر پیچیده کننده
complicating details
جزئیات پیچیده کننده
complicating variables
متغیرهای پیچیده کننده
complicating dynamics
پویاییهای پیچیده کننده
complicating relationships
روابط پیچیده کننده
complicating matters further, the weather turned bad.
با توجه به پیچیدهتر شدن اوضاع، هوا بد شد.
his decision was complicating the project timeline.
تصمیم او باعث پیچیدهتر شدن جدول زمانی پروژه شد.
complicating the issue, there were multiple stakeholders involved.
با توجه به پیچیدهتر شدن موضوع، ذینفعان متعددی درگیر بودند.
she found that complicating her finances was a bad idea.
او متوجه شد که پیچیده کردن امور مالیاش ایده بدی است.
his explanation was complicating the situation unnecessarily.
توضیحات او به طور غیرضروری باعث پیچیدهتر شدن وضعیت شد.
complicating the relationship, they had different priorities.
با توجه به پیچیدهتر شدن رابطه، اولویتهای متفاوتی داشتند.
complicating the negotiations, new regulations were introduced.
با توجه به پیچیدهتر شدن مذاکرات، مقررات جدیدی معرفی شدند.
she realized that complicating her schedule was counterproductive.
او متوجه شد که پیچیده کردن برنامه زمانبندیاش غیرسازنده است.
complicating the analysis, the data was incomplete.
با توجه به پیچیدهتر شدن تحلیل، دادهها ناقص بودند.
he was complicating his arguments with unnecessary details.
او با ارائه جزئیات غیرضروری، استدلالهای خود را پیچیده میکرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید