feeling confined
احساس محدودیت
confining clothing
لباس محدود کننده
confining pressure
فشار محدود کننده
confining bed
تخت محدود کننده
confining stress
استرس محدود کننده
All the experiments have been run on the piston-cylinder apparatus with solid confining media in Laboratory of Tectonophysics, China Seismological Bureau.
تمام آزمایشها روی دستگاه پیستون-سیلندر با رسانه محصور جامد در آزمایشگاه تکتونوفیزیک، دفتر زمینشناسی چین انجام شده است.
trap fishing Fish capture by means of confining in enclosed spaces, e.g. in traps, pots, pound nets, tuna traps, fyke nets, etc.
تلهگذاری ماهی، گرفتن ماهی با استفاده از محصور کردن در فضاهای بسته، مانند تله، دیگ، تور پوند، تله ماهی تن، تور فایک و غیره.
The confining walls of the prison made him feel claustrophobic.
دیوارهای محصور زندان باعث شد او احساس اضطراب دربسته کند.
She found the confining dress uncomfortable to wear for long periods.
او استفاده طولانی مدت از لباس محصور را ناراحت کننده یافت.
The confining rules at work stifled her creativity.
قوانین محصور در محل کار، خلاقیت او را خفه کرد.
Living in a confining space can be suffocating.
زندگی در یک فضای محصور میتواند خفگیآور باشد.
The confining schedule left little room for spontaneity.
برنامه زمانی محصور، فضای کمی برای خودجوشی باقی گذاشت.
Her confining beliefs limited her ability to see other perspectives.
اعتقادات محصور او توانایی او را برای دیدن دیدگاههای دیگر محدود کرد.
The confining nature of the job made him feel trapped.
طبیعت محصور شغل باعث شد او احساس گرفتار بودن کند.
He felt the confining pressure of societal expectations.
او فشار ناشی از انتظارات جامعه را احساس کرد.
The confining traditions of the culture restricted personal freedom.
رسوم محصور فرهنگ آزادی شخصی را محدود کرد.
Breaking free from confining habits can lead to personal growth.
رها شدن از عادتهای محصور میتواند منجر به رشد شخصی شود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید