blind cupidity
جاهطلبی کور
cupidity drives
جاهطلبی هدایت میکند
overwhelming cupidity
جاهطلبی طاقتفرسا
cupidity for wealth
جاهطلبی برای ثروت
cupidity and greed
جاهطلبی و طمع
cupidity leads
جاهطلبی منجر میشود
cupidity consumes
جاهطلبی مصرف میکند
cupidity unchecked
جاهطلبی کنترل نشده
cupidity and desire
جاهطلبی و میل
cupidity for power
جاهطلبی برای قدرت
his cupidity led him to betray his friends.
جاهطلبی او باعث شد دوستانش را فریب دهد.
she was blinded by cupidity and lost everything.
او کورکورانه به خاطر طمع همه چیز را از دست داد.
they acted out of cupidity, ignoring the consequences.
آنها از روی طمع عمل کردند و عواقب را نادیده گرفتند.
his cupidity for wealth was insatiable.
طمع او برای ثروت بی پایان بود.
her cupidity drove her to unethical decisions.
طمع او او را به سمت تصمیمات غیراخلاقی سوق داد.
they fell into cupidity, forgetting their values.
آنها در دام طمع افتادند و ارزش های خود را فراموش کردند.
his cupidity was evident in every deal he made.
طمع او در هر معامله ای که انجام می داد آشکار بود.
she realized that cupidity was ruining her life.
او متوجه شد که طمع زندگی او را خراب می کند.
cupidity can lead to a lonely and empty life.
طمع می تواند منجر به یک زندگی تنهایی و پوچ شود.
their cupidity for power caused chaos in the organization.
طمع آنها برای قدرت باعث هرج و مرج در سازمان شد.
blind cupidity
جاهطلبی کور
cupidity drives
جاهطلبی هدایت میکند
overwhelming cupidity
جاهطلبی طاقتفرسا
cupidity for wealth
جاهطلبی برای ثروت
cupidity and greed
جاهطلبی و طمع
cupidity leads
جاهطلبی منجر میشود
cupidity consumes
جاهطلبی مصرف میکند
cupidity unchecked
جاهطلبی کنترل نشده
cupidity and desire
جاهطلبی و میل
cupidity for power
جاهطلبی برای قدرت
his cupidity led him to betray his friends.
جاهطلبی او باعث شد دوستانش را فریب دهد.
she was blinded by cupidity and lost everything.
او کورکورانه به خاطر طمع همه چیز را از دست داد.
they acted out of cupidity, ignoring the consequences.
آنها از روی طمع عمل کردند و عواقب را نادیده گرفتند.
his cupidity for wealth was insatiable.
طمع او برای ثروت بی پایان بود.
her cupidity drove her to unethical decisions.
طمع او او را به سمت تصمیمات غیراخلاقی سوق داد.
they fell into cupidity, forgetting their values.
آنها در دام طمع افتادند و ارزش های خود را فراموش کردند.
his cupidity was evident in every deal he made.
طمع او در هر معامله ای که انجام می داد آشکار بود.
she realized that cupidity was ruining her life.
او متوجه شد که طمع زندگی او را خراب می کند.
cupidity can lead to a lonely and empty life.
طمع می تواند منجر به یک زندگی تنهایی و پوچ شود.
their cupidity for power caused chaos in the organization.
طمع آنها برای قدرت باعث هرج و مرج در سازمان شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید