desponding thoughts
افکار ناامید کننده
desponding mood
حالت ناامید کننده
desponding feelings
احساسات ناامید کننده
desponding state
وضعیت ناامید کننده
desponding attitude
نگاه ناامید کننده
desponding expression
اظهارات ناامید کننده
desponding outlook
دیدگاه ناامید کننده
desponding spirit
روحیه ناامید کننده
desponding heart
قلب ناامید کننده
desponding remarks
نظرات ناامید کننده
he was desponding over his recent failures.
او در حال ناامیدی بر اثر شکستهای اخیر خود بود.
desponding thoughts clouded her mind.
افکار ناامیدانه ذهن او را در بر گرفت.
after losing the match, he sat desponding on the bench.
پس از باختن مسابقه، او در حال ناامیدی روی نیمکت نشست.
she found it hard to shake off her desponding mood.
او به سختی میتوانست حال و هوای ناامیدانه خود را کنار بگذارد.
desponding over lost opportunities can be counterproductive.
ناامید شدن در مورد فرصتهای از دست رفته میتواند غیرسازنده باشد.
he felt desponding after hearing the bad news.
پس از شنیدن اخبار بد، او احساس ناامیدی کرد.
desponding in silence, she reflected on her choices.
در حالی که با سکوت ناامید بود، او در مورد انتخابهای خود فکر کرد.
friends tried to cheer him up from his desponding state.
دوستان سعی کردند او را از حال ناامیدانهاش بیرون بیاورند.
the desponding atmosphere in the room was palpable.
فضای ناامیدانه در اتاق قابل لمس بود.
she often found herself desponding during the rainy season.
او اغلب در طول فصل بارانی خود را در حال ناامیدی مییافت.
desponding thoughts
افکار ناامید کننده
desponding mood
حالت ناامید کننده
desponding feelings
احساسات ناامید کننده
desponding state
وضعیت ناامید کننده
desponding attitude
نگاه ناامید کننده
desponding expression
اظهارات ناامید کننده
desponding outlook
دیدگاه ناامید کننده
desponding spirit
روحیه ناامید کننده
desponding heart
قلب ناامید کننده
desponding remarks
نظرات ناامید کننده
he was desponding over his recent failures.
او در حال ناامیدی بر اثر شکستهای اخیر خود بود.
desponding thoughts clouded her mind.
افکار ناامیدانه ذهن او را در بر گرفت.
after losing the match, he sat desponding on the bench.
پس از باختن مسابقه، او در حال ناامیدی روی نیمکت نشست.
she found it hard to shake off her desponding mood.
او به سختی میتوانست حال و هوای ناامیدانه خود را کنار بگذارد.
desponding over lost opportunities can be counterproductive.
ناامید شدن در مورد فرصتهای از دست رفته میتواند غیرسازنده باشد.
he felt desponding after hearing the bad news.
پس از شنیدن اخبار بد، او احساس ناامیدی کرد.
desponding in silence, she reflected on her choices.
در حالی که با سکوت ناامید بود، او در مورد انتخابهای خود فکر کرد.
friends tried to cheer him up from his desponding state.
دوستان سعی کردند او را از حال ناامیدانهاش بیرون بیاورند.
the desponding atmosphere in the room was palpable.
فضای ناامیدانه در اتاق قابل لمس بود.
she often found herself desponding during the rainy season.
او اغلب در طول فصل بارانی خود را در حال ناامیدی مییافت.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید