difficulty

[ایالات متحده]/ˈdɪfɪkəlti/
[بریتانیا]/ˈdɪfɪkəlti/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. وضعیتی یا مشکلی که سخت است با آن کنار آمد یا درک کرد؛ چیزی که باعث مشکل یا پیچیدگی می‌شود.

عبارات و ترکیب‌ها

with difficulty

با مشکل

have difficulty

دچار مشکل بودن

in difficulty

در مشکل

degree of difficulty

درجه سختی

have difficulty in

دچار مشکل در

technical difficulty

مشکلات فنی

without difficulty

بدون مشکل

financial difficulty

مشکلات مالی

difficulty in breathing

مشکل در تنفس

difficulty level

سطح دشواری

learning difficulty

مشکلات یادگیری

have difficulty with

دچار مشکل با

جملات نمونه

the difficulty of a task.

سختی یک کار.

Difficulty is the nurse of greatness.

سختی، پرستار بزرگی است.

The difficulty will soon ravel out.

سختی به زودی گشوده خواهد شد.

Are you aware that there is a difficulty?

آیا می‌دانید که مشکلی وجود دارد؟

Their difficulties are increasing.

مشکلات آنها در حال افزایش است.

I fear that I underrate the difficulty of the task.

من می ترسم که من اهمیت کار را دست کم بگیرم.

new difficulties had arisen.

مشکلات جدیدی به وجود آمده است.

Guy had no difficulty in making friends.

گای هیچ مشکلی در دوست شدن نداشت.

the difficulty and opacity in Barthes' texts.

مشکل و مبهم بودن در متون بارت.

these difficulties are symptomatic of fundamental problems.

این مشکلات نشانه مشکلات اساسی است.

Do you apprehend any difficulty?

آیا شما هر گونه مشکلی را پیش بینی می کنید؟

navigated with difficulty through the crowd.

با سختی از میان جمعیت عبور کرد.

trample all difficulties underfoot

تمام مشکلات را زیر پا له کنید.

A new difficulty has arisen.

یک مشکل جدید به وجود آمده است.

We had the greatest difficulty imaginable.

ما سخت ترین مشکل ممکن را داشتیم.

Unaware of the difficulty, I went ahead.

بی اطلاع از سختی، من جلو رفتم.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید