in disarray
درهم و برهم
the inspection disarrayed the usual schedule.
بازرسی برنامه معمول را مختل کرد.
attendant damsels to help to disarray her.
بانوی خدمتکار برای کمک به بهم ریختگی او.
a period of disarray within the National Party
یک دوره آشفتگی در حزب ملی.
his plans have been thrown into disarray .
برنامههای او به هم ریختهاند.
The child had disarray ed the books.
کودک کتابها را به هم ریخته بود.
She disarrayed her baby.
او نوزادش را به هم ریخت.
Our plans were thrown into disarray by the rail strike.
برنامههای ما به دلیل اعتصاب ریلی به هم ریخت.
His personal life fell into disarray when his wife left him.
زندگی شخصی او زمانی که همسرش او را ترک کرد، به هم ریخت.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید