disconcertingly

[ایالات متحده]/ˌdɪskənˈsɜːtənlɪ/
[بریتانیا]/ˌdɪskənˈsɜrtənlɪ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به گونه‌ای که باعث احساس ناآرامی یا سردرگمی شود

عبارات و ترکیب‌ها

disconcertingly quiet

ناگهان آرام

disconcertingly strange

ناگهان عجیب

disconcertingly close

ناگهان نزدیک

disconcertingly fast

ناگهان سریع

disconcertingly vague

ناگهان مبهم

disconcertingly normal

ناگهان عادی

disconcertingly low

ناگهان پایین

disconcertingly high

ناگهان بالا

disconcertingly familiar

ناگهان آشنا

disconcertingly empty

ناگهان خالی

جملات نمونه

she smiled disconcertingly during the serious meeting.

او در طول جلسه جدی به طرز نگران کننده ای لبخند زد.

the sudden change in plans was disconcertingly unexpected.

تغییر ناگهانی برنامه ها به طرز نگران کننده ای غیرمنتظره بود.

his disconcertingly calm demeanor surprised everyone.

رفتار آرام و نگران کننده او همه را شگفت زده کرد.

she spoke disconcertingly fast, making it hard to follow.

او به طرز نگران کننده ای سریع صحبت کرد و درک آن را دشوار کرد.

the disconcertingly loud noise interrupted our conversation.

صدای بلند و نگران کننده باعث قطع مکالمه ما شد.

he disconcertingly revealed the secret in front of everyone.

او به طرز نگران کننده ای راز را در حضور همه فاش کرد.

the disconcertingly empty room gave me chills.

اتاق خالی و نگران کننده باعث شد لرزه بگیرم.

her disconcertingly vague answer left us confused.

پاسخ مبهم و نگران کننده او ما را سردرگم کرد.

he walked in disconcertingly late to the event.

او به طرز نگران کننده ای دیر به رویداد رسید.

the disconcertingly bright lights made it hard to see.

نورهای بسیار روشن و نگران کننده باعث شد دیدن را دشوار کند.

she smiled disconcertingly, making everyone feel uneasy.

او به طرز نگران کننده ای لبخند زد و باعث شد همه احساس ناراحتی کنند.

his disconcertingly calm demeanor in the crisis surprised us all.

رفتار آرام و نگران کننده او در بحران همه ما را شگفت زده کرد.

she answered the question disconcertingly quickly.

او به طرز نگران کننده ای به سرعت به سوال پاسخ داد.

the disconcertingly vague instructions left us confused.

دستورالعمل های مبهم و نگران کننده ما را سردرگم کرد.

he looked at me disconcertingly, as if he knew my secret.

او به طرز نگران کننده ای به من نگاه کرد، انگار راز من را می دانست.

the disconcertingly empty room made me feel uneasy.

اتاق خالی و نگران کننده باعث شد احساس ناراحتی کنم.

her disconcertingly honest feedback caught me off guard.

بازخورد صادقانه و نگران کننده او مرا غافلگیر کرد.

the disconcertingly high prices made us reconsider our plans.

قیمت های بسیار بالا و نگران کننده باعث شد برنامه های خود را دوباره بررسی کنیم.

he spoke disconcertingly about the future of the project.

او به طرز نگران کننده ای در مورد آینده پروژه صحبت کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید