disencumbered

[ایالات متحده]/ˌdɪsɪnˈkʌmbəd/
[بریتانیا]/ˌdɪsɪnˈkʌmbərd/

ترجمه

vt. آزاد کردن از بار یا مانع

عبارات و ترکیب‌ها

disencumbered life

زندگی رها از بار

disencumbered mind

ذهن رها از بار

disencumbered spirit

روح رها از بار

disencumbered path

مسیر رها از بار

disencumbered heart

قلب رها از بار

disencumbered thoughts

افکار رها از بار

disencumbered journey

سفر رها از بار

disencumbered choices

انتخاب‌های رها از بار

disencumbered goals

اهداف رها از بار

disencumbered existence

حضور رها از بار

جملات نمونه

she felt disencumbered after finally letting go of her past.

او پس از رها کردن گذشته‌اش، احساس رهایی کرد.

the team was disencumbered by the removal of unnecessary tasks.

تیم با حذف وظایف غیرضروری، از بار اضافی رها شد.

he wanted to be disencumbered from his financial obligations.

او می‌خواست از تعهدات مالی خود رها شود.

after the decluttering, her mind felt disencumbered and clear.

پس از ساماندهی، ذهن او احساس رهایی و وضوح کرد.

once disencumbered, she could focus on her true passions.

پس از رهایی، او توانست روی علایق واقعی خود تمرکز کند.

the organization aimed to disencumber itself from outdated practices.

سازمان هدف خود را از روش‌های قدیمی دور کردن قرار داد.

he felt disencumbered by the support of his friends.

او با حمایت دوستانش احساس رهایی کرد.

they worked hard to disencumber the project from unnecessary delays.

آنها سخت تلاش کردند تا پروژه را از تأخیرهای غیرضروری رها کنند.

after the breakup, she finally felt disencumbered and free.

پس از جدایی، او بالاخره احساس رهایی و آزادی کرد.

being disencumbered from worries allowed him to enjoy life more.

رهایی از نگرانی‌ها به او اجازه داد تا بیشتر از زندگی لذت ببرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید