dismemberment

[ایالات متحده]/dɪs'mɛmbɚmənt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. قطع اعضا

عبارات و ترکیب‌ها

violent dismemberment

تجزیه خشونت‌آمیز

gruesome dismemberment

تجزیه وحشتناک

corpse dismemberment

تجزیه جسد

جملات نمونه

The murderer was charged with dismemberment of the victim's body.

قاتل به اتهام قطعه‌قطعه کردن جسد قربانی با اتهام مواجه شد.

Forensic experts found evidence of dismemberment in the crime scene.

متخصصان پزشکی قانونی شواهدی از قطعه‌قطعه کردن در صحنه جرم یافتند.

The dismemberment of the sculpture revealed intricate details.

قطعه‌قطعه کردن مجسمه جزئیات پیچیده‌ای را آشکار کرد.

The dismemberment of the company led to its downfall.

قطعه‌قطعه شدن شرکت منجر به سقوط آن شد.

The dismemberment of the project into smaller tasks made it more manageable.

قطعه‌قطعه کردن پروژه به وظایف کوچکتر آن را قابل مدیریت‌تر کرد.

The dismemberment of the book into chapters helped readers navigate through the content.

قطعه‌قطعه کردن کتاب به فصل‌ها به خوانندگان کمک کرد تا محتوا را مرور کنند.

The dismemberment of the organization caused chaos among its members.

قطعه‌قطعه شدن سازمان باعث هرج و مرج در میان اعضای آن شد.

The dismemberment of the land for development raised environmental concerns.

قطعه‌قطعه کردن زمین برای توسعه نگرانی‌های زیست‌محیطی را افزایش داد.

The dismemberment of the argument into smaller points clarified the main issues.

قطعه‌قطعه کردن استدلال به نکات کوچکتر مسائل اصلی را روشن کرد.

The dismemberment of the musical composition added layers of complexity to the piece.

قطعه‌قطعه کردن قطعه موسیقی لایه‌هایی از پیچیدگی را به اثر اضافه کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید