feeling drowsy
احساس خواب آلودگی
the drowsy heat of the meadows.
گرماي خوابآور مزارع
a drowsy summer afternoon
یک بعد از ظهر تابستانی خوابآور
It was a warm,quiet,drowsy afternoon.
یک بعد از ظهر گرم، آرام و خوابآور بود.
a drowsy suburb called Surrey Hills.
یک حومه خوابآور به نام سرِی هیلز
With vapoury footsole by the water's drowsy blaze.
با پاهای بخار مانند کنار شعله خوابآور آب.
I feel drowsy after lunch every day.
من بعد از ناهار هر روز احساس خواب آلودگی میکنم.
Exhaust fumes made him drowsy and brought on a headache.
دود اگزوز او را خوابآلود کرد و باعث سردرد شد.
I must search in the drowsy shade of the bakula grove, where pigeons coo in their corner, and fairies' anklets tinkle in the stillness of starry nights.
من باید در سایه ملایم درختان باکولا جستجو کنم، جایی که کبوترها در گوشه خود همنوا میشوند و زنگولههای النگوی پریان در سکوت شبهای پرستاره زنگ میزنند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید