embittered

[ایالات متحده]/ɪmˈbɪtə(d)/
[بریتانیا]/ɪmˈbɪtərd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. کسی را احساس تلخی یا کینه ورزی کردن

عبارات و ترکیب‌ها

embittered soul

روح سرخورده

embittered heart

قلب سرخورده

embittered life

زندگی سرخورده

embittered thoughts

افکار سرخورده

embittered feelings

احساسات سرخورده

embittered past

گذشته سرخورده

embittered remarks

اظهارات سرخورده

embittered attitude

نگاه سرخورده

embittered experience

تجربه سرخورده

embittered relationship

رابطه سرخورده

جملات نمونه

he became embittered after losing the election.

او پس از باختن در انتخابات، دچار تلخی شد.

years of unfair treatment left her embittered.

سال‌ها رفتار ناعادلانه باعث شد او دچار تلخی شود.

the embittered worker decided to quit his job.

کارگرِ تلخ‌کام تصمیم گرفت شغل خود را ترک کند.

his embittered attitude affected the whole team.

حرفه‌ی تلخ او بر کل تیم تأثیر گذاشت.

she felt embittered by the betrayal of her friends.

او به دلیل خیانت دوستانش احساس تلخی کرد.

being embittered can hinder personal growth.

تلخی کردن می‌تواند رشد شخصی را مختل کند.

the embittered comments sparked a heated debate.

نظرات تلخ، بحثی داغ را برانگیخت.

he tried to hide his embittered feelings.

او سعی کرد احساسات تلخ خود را پنهان کند.

her embittered remarks revealed deep-seated frustration.

اظهارات تلخ او، ناامیدی عمیق را نشان داد.

they became embittered after years of struggle.

آنها پس از سال‌ها تلاش، دچار تلخی شدند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید