exemplified

[ایالات متحده]/ɪˈzɛmplɪfaɪd/
[بریتانیا]/ɪˈzɛmplɪfaɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. نمونه‌ای معمولی از بودن؛ نشان دادن؛ برای ارائه یک مثال

عبارات و ترکیب‌ها

exemplified behavior

رفتار نمونه

exemplified principles

اصول نمونه

exemplified values

ارزش‌های نمونه

exemplified qualities

ویژگی‌های نمونه

exemplified standards

استانداردهای نمونه

exemplified success

موفقیت نمونه

exemplified ideas

ایده‌های نمونه

exemplified practices

روش‌های نمونه

exemplified achievements

دستاوردهای نمونه

exemplified strategies

استراتژی‌های نمونه

جملات نمونه

her success exemplified the hard work and dedication of the entire team.

موفقیت او تجسم تلاش و تعهد کل تیم بود.

the artist's latest work exemplified his unique style and vision.

آخرین اثر هنرمند تجسم سبک و دیدگاه منحصر به فرد او بود.

this study exemplified the importance of early childhood education.

این مطالعه تجسم اهمیت آموزش در دوران کودکی را نشان داد.

the book exemplified the struggles of a young immigrant.

این کتاب تجسم مبارزات یک مهاجر جوان را نشان داد.

her actions exemplified the values of honesty and integrity.

اقدامات او تجسم ارزش های صداقت و یکپارچگی بود.

the conference exemplified the latest advancements in technology.

این کنفرانس تجسم آخرین پیشرفت های فناوری را نشان داد.

his behavior exemplified the challenges of leadership.

رفتار او تجسم چالش های رهبری را نشان داد.

the documentary exemplified the beauty of nature.

این مستند تجسم زیبایی طبیعت را نشان داد.

the charity event exemplified community spirit and cooperation.

این رویداد خیریه تجسم روحیه و همکاری اجتماعی را نشان داد.

her speech exemplified the need for social change.

سخنرانی او تجسم نیاز به تغییرات اجتماعی را نشان داد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید